کودک خفته و وجدان های مرده

بعد از شهادت فاطمه براى اولین  بار در ماهشهر راهپیمایى عظیمى به راه افتاد و مردم علیه منافقین شعار مى‏دادند. همیشه دلم مى‏خواست وحدت و یكپارچگى در این شهر به وجود آید، ولى نمى‏‌دانستم براى این وحدت باید بهاى سنگینى بپردازم. داغ فاطمه، دل‏هاى مردم را به هم نزدیك كرد و آن ها را به خیابان‏‌ها كشاند

سازمان مجاهدین خلق برای دست یافتن به قدرت، دست به هر کاری می زد؛ از کشتار مردم بی گناه گرفته تا خرابکاری و بمب گذاری در اماکن عمومی. در همین حین شهرهای مختلف ایران توسط عناصر سازمان مورد هجوم واقع می شد. آماری را که این سازمان در طول سال های 1360تا1363 ارائه می کند، و رجوی -سرکرده منافقین- در مصاحبه با مجله عرب زبان المصور در پاریس این آمار را بیان می کند و می پذیرد، رقمی نزدیک به بیش از 7000 نفر است و جالب این‌جاست تعداد کسانی که به نوعی مسئولیت و یا در رده های مختلف و در نهادهای انقلابی یا روحانی عضویت داشتند، کمتر از 800 نفر است و بنا بر آنچه که این سازمان اعلام می کند، بیش از 6200 نفر هیچ نسبت رسمی با جمهوری اسلامی از باب این‌که شغل یا سمتی داشته باشند، نداشتند؛ یعنی مردم کوچه و بازار، افراد عادی و یا حتی کودکان خردسال هم در این تروریسم کور سازمان، طعمه شده اند.

در این رابطه شاهدیم خانواده ای که برای خدمت در جهاد سازندگی به مناطق جنوبی کشور رفته بودند، فرزند سه ساله آن ها فاطمه، توسط دو نفر از اعضای سازمان به آتش کشیده می شود و با اینکه اعضای سازمان می دانستند و بعداً هم بیان می کنند که ما دیدیم که فاطمه در خانه تنها و خواب است کانتینر را به آتش می کشند.

رهبران سازمان به خوبی دریافتند که در جمهوری اسلامی ایران جایگاهی نداشته و مردم هرگز آن ها را نخواهند پذیرفت. همین امر موجب شد تا سازمان به دنبال انتقام از مردم ایران اسلامی باشند. سوزاندن طفل سه ساله با هدف انتقام از امام و انقلاب را چگونه می توان توصیف کرد؟!

کیست که نتواند حال مادر او را بفهمد و با او همدردی نکند؟ شیرین نیست، ولی باید شرح فراق را از زبان مادر و پدر شنید؛ حجت الاسلام هدایت الله طالقانی؛ پدر شهیده فاطمه طالقانی می گوید: خانه ما نزدیک کانتینر واحد ارتباط جمعی بود. می شد این راه را رفت و برگشت ولی چون تمام روز و معمولاً شب ها هم تا آخر وقت آنجا بودیم، دیگر شب را خانه نمی آمدیم و در همان کانتینر می خوابیدیم. صبح ها با او بازی می کردیم. او کوچک بود، اگر من خانه بودم، او پیش من بود، اگر هم جایی می رفتم، با موتور می رفتم و او را جلوی موتور می نشاندم و همیشه با من بود.

می  خواستیم صبح به مشهد برای زیارت برویم. برای اینکه صبح زود برای نماز بلند شویم، به مادر فاطمه گفتم که بگذار فاطمه داخل کانتینر بخوابد، ما می رویم خانه نماز را می خوانیم، لوازم را آماده می‌کنیم و بعد او را بر می داریم و به مشهد می‌رویم. بچه آنجا ماند. وقتی از کانتینر واحد ارتباط جمعی بیرون آمدم، ناخودآگاه اطراف کانتینر را نگاه کردم که ببینم کسی آن اطراف نباشد، در حالی که روزهای دیگر این کار را انجام نمی دادم و اصلاً نگاه نمی کردم و می رفتیم و می آمدیم. دیدم که هیچ خبری نیست. به خانه رفتم. نماز صبح را خواندم و در حین جمع کردن اثاث و بستن ساک ها دوستم پیش ما آمد و گفت: در واحد کناری آتش سوزی شده است. گفتم: دلواپس نباشید. وقتی با همدیگر بیرون آمدیم، دیدم که واحد ماست که دارد شعله می کشد. آتش به آسمان می رسید. توی حیاط بود که شعله های آتش خانه مان، شوکه مان کرده بود.

مادر از یادآوری خاطرات اشک می ریزد و می گوید همان وقت شک نداشتم که این کار منافقین است. چون هم با خودشان آشنایی داشتم و هم با کارهایشان. و می دانستم که تصمیم داشتند کارهای چریکی انجام دهند.

پدر ادامه می دهد فوراً به خیابان آمدم و گفتم من می روم حتما می توانم بچه را نجات بدهم. و مرتب با خودم می گفتم: او را نجات می دهم، بچه نسوخته. وقتی نزدیک شدم هنوز ده متر فاصله داشتم اما گرمی و لهیب آتش اجازه نمی داد جلوتر حرکت کنی. آتشی که من دیدم با آن حرارت و با آن زبانه ارتفاع، تا سه طبقه ساختمانی بالا رفته بود و آتش نشانی هم نبود تا آتش را خاموش کند. وقتی آتش نشان ها آمدند مطمئن شدیم که بچه شهید شده است. آتش که خاموش شد. از پیکر بچه هیچ نمانده بود و اصلا قابل شناسایی نبود. بچه کاملا سوخته بود.

مادر می گوید: اطمینان قلبی خودم این بود که اگر خداوند متعال بخواهد، راه خروجی برای او گذاشته است و اگر تقدیر این باشد که شهید شده باشد، شهید شده است. من دوست نداشتم که جسد را دقیقاً نگاه کنم. الان هر وقت که می گویند فاطمه، آن چهره بشاش و زیبایش برای من تداعی می شود. همیشه می خواستم که این چهره برای من و خاطرم باشد. وقتی یک‌بار دیگر منافقین در شیراز، اتوبوسی را آتش زدند و در آنجا جسد یک بچه سه ساله سوخته شده را از صحنه تلویزیون دیدم، فکر کردم، حتماً پیکر فاطمه هم به همین شکل شده است.

پدر صورتش گُر می گیرد: چطور دلشان آمد؟ چطور می شود که یک نفر بیاید و داخل کانتینر را بنزین بریزد. وقتی آمدید و بچه را دیدید، نباید دلتان رحم می آمد که لااقل به خاطر این بچه، طرحتان را فردا انجام می دادید. اگر قساوت قلب باشد، دیگر هیچ چیز سرش نمی شود. این که چیزی نیست، بچه تر از این را هم شهید کرده اند، کما اینکه در این انقلاب چنین جنایاتی را به دست منافقین دیدیم.

بعد از خاموش شدن آتش، همراه با یكى از دوستان رفتیم و پزشك قانونى آوردیم و او نوشت:

«جسدى در حد زغال‏شدگى به اندازه تقریبى شصت تا هشتاد سانتى‏متر مشخص گردید. جسد با یك ملحفه سفید پوشانده شده است. محتوى ملحفه استخوان‏هاى جمجمه سوخته شده دیده مى‏شود. تورى از ساق پا و نیم‏تنه بالا مشخص است و سایر قسمت‏ها و ویژگى‏هاى بدن به علت شدت سوختگى قابل تشخیص نیست.»

بعد از شهادت فاطمه براى اولین  بار در ماهشهر راهپیمایى عظیمى به راه افتاد و مردم علیه منافقین شعار مى‏دادند. همیشه دلم مى‏خواست وحدت و یكپارچگى در این شهر به وجود آید، ولى نمى‏‌دانستم براى این وحدت باید بهاى سنگینى بپردازم. داغ فاطمه، دل‏هاى مردم را به هم نزدیك كرد و آن ها را به خیابان‏‌ها كشاند.

پدر از دستگیری این جنایت‌کاران نیز سخن می گوید: اواخر سال 61 شاید هم اوایل 62 بود، مطابق هر روز در جهاد مشغول خدمت بودم كه از سوى دادگاه انقلاب اسلامى ماهشهر به من اطلاع دادند دو نفر از منافقین دستگیر شده و در زندان ماهشهر هستند، این دو اقرار كردند كه كانتینر جهاد را آتش زده‏اند. قرار بود براى تشكیل دادگاه مرا خبر كنند و این كار را هم كردند و من همراه با یكى از برادران جهاد به ماهشهر رفتم و در دادگاه شركت كردم.

از دادگاه فیلمبردارى شد و فیلم آن هم پیش ماست. جریان دستگیرى این دو منافق سنگدل عجیب است. آن ها از اهالى ماهشهر قدیمى بودند كه در دبیرستان هفده شهریور شاگرد من بودند. یكى از آن ها در خانواده‏اى بزرگ شده بود كه اكثر آن هامنافق بودند و خواهران و برادرانش هم اعدام شده بودند. او مرا به خوبى مى‏شناخت، چون هم شاگردم بود و هم این كه ماهشهرى بود و من در ماهشهر چهره شناخته شده‏اى بودم. مى‏دانست كه از اصفهان به ماهشهر آمده‏ام تا از انقلاب اسلامى پاسدارى كنم و از جلسات تفسیر قرآن كه براى فرهنگیان گذاشته بودم كاملاً اطلاع داشت و كانتینرها را هم كه مركز كارهاى فرهنگى بودند و تا قبل از ورود ما به ماهشهر وجود نداشتند دیده بود. خلاصه مى‏خواهم بگویم به صورت اتفاقى این عمل ننگین را انجام نداد.

این دو منافق به صورت جداگانه دستگیر شده بودند؛ یكى در زندان اندیمشك بود و دیگرى در زندان ماهشهر. البته علت دستگیرى آن ها قتل نبود بلكه آتش زدن جاهاى مختلف بود و هر دو محكوم به دو سال زندان بودند و مشمول عفو قرار گرفته بودند. در همین ایام كه چند روزى به آزادى آن ها مانده بود آن یكى كه در زندان ماهشهر بود در صحبت‏هاى دوستانه‏اش با دیگران مسئله آتش زدن كانتینر جهاد را مطرح كرده بود و این مسئله به‏گوش مسئولان زندان رسیده بود. از او اقرار گرفتند و او نشانى‏هاى دوستش را نیز كه در اندیمشك زندانى بود داد و پرونده جدیدى براى این دو منافق كوردل درست‏شد.

یكى از آن ها كه سرگروه تیم بود و مسئول آتش زدن كانتینر، آن قدر خودخواه و مغرور بود كه دادستان مى‏گفت: مسئول بالاتر او كه در زندان اهواز به سر مى‏بَرَد مى‏گوید هر وقت طرحى را به او مى‏دادیم مى‏گفت: من به‏تنهایى وارد عمل مى‏شوم و نیازى به كمك دیگران نیست، امّا در جریان آتش زدن كانتینر جهاد همین شخص عاجز شده بود!

خود آن ها مى‏گفتند كه قرار بوده است ساعت سه بامداد روز سه شنبه نهم‏تیرماه 60، عملیات آتش زدن كانتینر جهاد را انجام دهند؛ یعنى درست همان موقعى كه من و همسرم و یك نفر دیگر از دوستان و فاطمه در كانتینر خوابیده بودیم و اگر آن ها عملیات را همان موقع انجام مى‏دادند هر چهار نفر ما طعمه آتش مى‏شدیم.

یكى از منافقین گفت: «ساعت سه آمدم براى آتش زدن كانتینر، آن قدر لرزه بر اندام من افتاد كه قادر به انجام آن نبودم، آن‏جا را ترك كردم و ساعت چهار با اراده قوى‏تر آمدم ولى نمى‏دانم چرا باز هم همان حالت برایم پیش آمد؟! لرزش بدنم عجیب بود. با سرعت سراغ مسئول تیم رفتم و جریان را براى او گفتم و او گفت: عملیات باید انجام بگیرد. من هم با تو مى‏آیم و با هم كار را تمام مى‏كنیم.»

كانتینر در یك محوطه باز بود و فقط یك ضلع آن تقریباً به دیوار چسبیده و در ورودى آن هم مقابل خیابان بود، آن طرف در ورودى هم یك پنجره قرار داشت كه تقریباً دور از چشم بود و ما براى جلوگیرى از خروج نور از كانتینر پتوى نظامى سیاه رنگى را با میخ به دیواره كانتینر كوبیده و پنجره را پوشانده بودیم. فاطمه در كنار پنجره و یك مترى آن خوابیده بود. چهره معصومش كاملاً پیدا بود.

منافق اول مى‏گفت: «من مسئول مقدمات ورود به كانتینر بودم، شیشه پنجره را كه حدود دو متر مربع بود شكستم و پتویى كه به آن آویخته شده بود كندم و داخل كانتینر را، تمامى سطح آن را، بنزین ریختم و خارج شدم.»

منافق دوم مى‏گفت: «من مسئول عملیات آتش بودم، كوكتل را به داخل كانتینر در همان گوشه در كنار پنجره به زمین زدم. كانتینر مشتعل شد و ما دو نفر هم فراركردیم.»

پدر و مادر سخنان‌شان با اشک هایشان همراه شده بود. سخنان‌شان تمام شد و اشک های‌شان اما نه. سیده فاطمه طالقانی و امثال او نمونه بارزی از ددمنشی و دیو سیرتی گروهک منافقین است که در راه رسیدن به اهداف پلید خود، از کودک خفته نیز نمی‌گذرند و وجدان های مُرده‌شان را تکان نمی دهد.

 

روضه حضرت رقیه (س)

 

فاطمه سه ساله در خانه خواب بود که آن را به آتش کشیدند. مادر هر چه ضجه زد تا به خانه آتش گرفته برود، رهایش نکردند. وقتی خورشید غروب کرد انگار تمام محله نوحه حضرت رقیه(س) را زمزمه می کرد.

 

 

مزدور رژیم!

 

رادیو خش خش می کرد و موج بر می داشت. صدای گوینده اخبار قطع و وصل می شد: امروز برادران مجاهد خلق، کانتینر یکی از مزدوران رژیم را از بین بردند. در این عملیات شجاعانه....عروسکش گوشه اتاق بود و عکسش روی دیوار... فاطمه سه ساله توی کانتینر تنها بود و خواب، وقتی که آتش گرفت.

 

دل نوشته ای برای فاطمه

 

آن  ها برای تو رنج می بردند. برای آینده تو، برای اینکه همه جا آباد باشد و ستاره باران. مثل خواب هایت. مثل همان وقت هایی که می خوابیدی و در خواب لبخند می زدی و روح و جان مادر و پدرت به پرواز در می آمد. شوق سفر و زیارت را همه دارند و مادر و پدر هم. سفر مشهد و عطر زیارت، خانه را خوشبو کرده است و دل‌ها را به ضریح ضامن آهو، گره زده است. وقتی آن ها می رفتند دلواپس تو بودند. پدر دور و بر را می پایید. دلش می گفت: هوا تاریک است. انگار چشم های گرگانی منتظرند و برق می زنند و عقلش اما می گفت: به چند دقیقه چه اتفاقی مگر می افتد. او خواب است خوابی که فقط با نوازش‌های مادر به بیداری می رسد. و وقتی رفتند. سایه های شوم رسیدند و تو را دیدند و انگار ندیدند چرا که «ختم الله» بودند و دل و چشم مُرده، که چیزی نمی بیند. خانه را به آتش کشیدند. چه حکایت غریبی است آتش و خانه. چه حکایت غریبی است که یک روز خانه زهرا (س ) و علی (ع) در آتش می سوزد آن هم به دست خودی و یک روز خیمه‌های حسین(ع) آتش می گیرند آن هم به دست همان میزبانی که او را به مهمانی دعوت کرده است. خانه شیعه قرن هاست که در آتش نفرت سوخته است و داغ فاطمه ها هنوز بر دل شیعه ها تازه است. هنوز انگار از قبرهای دخترکان کودک، صدای فریادخواهی قرآن مبین، بلند است که « بأی من ذنب قتلت».

وقتی اما پدر رسید که هُرم آتش به آسمان بلند بود؛ گویی دل آتش نیز آتش گرفته بود. پاهای مادر توان ایستادن نداشت. داغ تو دل سنگ را هم آب می کرد. وقتی که رفتی همه قطره ها یکی شدند و دریای خشمگینی شدند. مردم در آسمان ماهشهر ستاره هایی شدند نورانی‌تر از خورشید، گویی هیچ‌گاه این شهر به این روشنایی نبوده است تا هیچ گرگی در تاریکی شبش نتازد. گویی خواب های پر از ستاره‌ات را تعبیر می کردند.

تو زودتر از هر پرنده سبکبالی به دور گنبد طلا چرخیدی و آسمانی شدی. اکنون تو دوست خوبم، اگر به نوحه حضرت رقیه (س) دل سپردی صدای فاطمه ها را می شنوی که هنوز از تیر یزدیان به عروج می رسند.


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/07/01
2
تاریخ : 1358/07/02
4
تاریخ : 1358/07/04
6
تاریخ : 1358/07/06
7
تاریخ : 1358/07/07
9
تاریخ : 1358/07/09
10
تاریخ : 1358/07/10
11
تاریخ : 1358/07/11
13
تاریخ : 1358/07/13
14
تاریخ : 1358/07/14
15
تاریخ : 1358/07/15
16
تاریخ : 1358/07/16
17
تاریخ : 1358/07/17
18
تاریخ : 1358/07/18
20
تاریخ : 1358/07/20
21
تاریخ : 1358/07/21
22
تاریخ : 1358/07/22
23
تاریخ : 1358/07/23
24
تاریخ : 1358/07/24
25
تاریخ : 1358/07/25
26
تاریخ : 1358/07/26
27
تاریخ : 1358/07/27
28
تاریخ : 1358/07/28
29
تاریخ : 1358/07/29
30
تاریخ : 1358/07/30
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان