« خاطرات زندان »

« از كتاب خاطرات سید محمد کاظم بجنوردی »

سال 51 و آغازی نو :

از اواخر سال 1350 بود که مشی مبارزه مسلحانه از طرف گروه های مذهبی و چپی رسماً آغاز شد و به دنبال آن تعداد زندانیان سیاسی رو به افزایش گذاشت ، خب طبیعتاً شرایط زندان سیاسی هم در جهت خشونت بیشتر تغيیر کرد .

برای مثال سابق بر این پس از پایان مراحل بازجویی ، بازپرسی و دادرسی دیگر مشکل عمده ای برای زندانی وجود نداشت ولی در این مقطع که جو خشونت در ایران بالا گرفت ، شهربانی هم به تدریج مسئولین و مراقبین زندان را از بین کسانی انتخاب می کرد که طرفدار اعمال خشونت بیشتری بودند .

در این مرحله ترکیب زندانی های سیاسی به این صورت بود که در هر بندی مسلمانها جمع واحدی تشکیل می دادند ، در بند 4 علاوه بر بچه های حزب ملل اسلامی ، آیت الله انواری ، عسگر اولادی ، حاج آقا امانی و حاجی عراقی از هیئت مؤتلفه هم حضور داشتند ، ولی کمونیست ها جمع های متعددی داشتند .

مثلاً توده ای ها به صورت جداگانه زندگی می کردند ، کمونیست های طرفدار شوروی با همدیگر زندگی می کردند که خود اینها هم ترکیب واحدی نداشتند ، در جمع اینها از کمونیست چینی گرفته تا کمونیست های متمایل به سیاست های ملی هم وجود داشت ، ما به الجمع اینان مخالفت شان با توده ای ها بود .

ورود به مجاهدین :

در همین دوره بود که سر و صدای دستگیری اعضای یک گروه مسلح مسلمان به زندان رسیده و به دنبال آن تعدادی از وابستگان به مجاهدین خلق وارد زندان شدند ، ما قبل از این واقعه اطلاعی راجع به آنان نداشتیم ، جز خبرهای جسته و گریخته ای راجع به حزب الله که بچه های وابسته به حزب ملل اسلامی بودند و در بیرون فعالیت هایی داشتند .

البته بعداً شنیدیم که شاخه سیاسی حزب الله به رهبری ابوشریف از الحاق به مجاهدین خلق خودداری کرده ولی شاخه نظامی آن به رهبری سپاسی در همان سال 50 که مجاهدین خلق لو می روند و قریب به 90 _ 80 درصد سازمان متلاشی می شود بر اساس یک تحلیل غلط به این سازمان ملحق و جان تازه ای به آن می بخشد به طوری که سازمان بلافاصله عملیات نظامی جدیدی شروع می کند .

گروه ابوشریف هم به لبنان می روند و با فلسطینی ها همکاری می کنند ، طریقه رسیدن این اخبار به ما به این صورت بود که وقتی دستگیر شدگان را به کمیته مشترک می بردند از بندهای مختلف زندان هم ، هم زمان کسانی برای ادامه بازجویی در آنجا بودند که در جریان این وقایع قرار می گرفتند و در بازگشت به زندان اخبار منتشر می شد .

در بیرون هم از طریق عزت الله سحابی اخباری منتشر شده بود مبنی بر این که مجاهدین خلق یک گروه مسلمان طرفدار مبارزه مسلحانه هستند ، ما این اخبار را داشتیم تا این که سر و کله مجاهدین در زندان پیدا شد .

خوب طبیعی است که وقتی گروه تازه ای کشف می شود زندانیان سیاسی احساس می کنند که راهشان ادامه دارد و خیلی خوشحال می شوند ، جان تازه ای می گیرند که فراموش نشده اند و امیدوار می شوند که بالاخره روزی مردم قیام می کنند و رژیم پهلوی سرنگون می شود .

با آمدن مجاهدین به زندان همین روحیه و همین جو بر زندان حاکم شد ، ما ابتدا خیلی خوشحال شدیم به طوری که من احساس می کردم که به جز انگشت شماری دیگر افراد از من تبعیتی ندارند و جهت احساسی و عاطفی آنها متوجه گروه جدیدی است که وارد زندان شده است .

آنان خوش روحیه ، فعال ، جوان و عموماً تحصیل کرده بودند و جاذبه زیادی داشتند و آنان با پتانسیل بالایی از جهت مبارزاتی وارد صحنه شده بودند از این رو می توانستند جوان های ما را جذب کنند .

مدت زیادی نگذشت که همه زندانی های بند 4 را مجدداً به بند 3 منتقل کردند ، در بند 3 بود که من با مسعود رجوی و خیابانی و بسیاری از بچه های مجاهدین خلق آشنا شدم ، روز اولی که وارد بند 3 شدیم همه بچه های مجاهدین خلق دور و بر ما جمع شدند ، آنان سرودی داشتند به نام از محرم تا محرم که آن را آهسته زمزمه کردند .

در یک مصرع آن عبارت " بجنوردی و یارانش " آمده بود که من خندیدم و گفتم : اصلاً رسم نیست که اسم آدم زنده را بیاورند ، گفتند که اشکالی ندارد چون ما در این سرود تاریخچه انقلاب را بیان می کنیم ، منظورشان از محرم امام حسین (ع)تا محرم آن روز بود که همه نهضت های اسلامی را اسم برده بودند .

از همان روز رجوی خودش رابط من با تشکیلات بود و با من تماس می گرفت ، آنان در زندان تشکیلاتی کار می کردند ، به محض این که نفر جدیدی وارد می شد یک رابط برایش تعیین می کردند ، خاطره جالبی از همان روز به یاد دارم که گفتنی است :

وقتی وارد بند 3 شدم زندانی ها به صورت گروهی به دیدن من آمدند و احوالپرسی می کردند و می رفتند ، بعد یک گروه دیگر می آمد ، اغلب آنان از مجاهدین خلق بودند ، من توی اتاق نشسته بودم ، وقتی گروه دوم وارد شد و نشست من سؤال کردم که مسعود کجاست ؟

گفتند که همین جا نشسته بود ، رفتند و دوباره مسعود را خبر کردند که آمد ، او خیلی جوان به نظر می رسید ، به همین جهت فکر نکرده بودم که ممکن است خودش باشد ، وقتی مجدداً وارد اتاق شد گفتم : اصلاً به قیافه ات نمی آید که مسعود رجوی باشی .

غروب که شد به نماز ایستادم ، آنان همه به من اقتداء کردند و نماز را به جماعت خواندیم ، منظورم این است که رفتارشان با ما در ابتدا چگونه بود ، مجاهدین خلق با کمونیست ها در یک جا زندگی می کردند ، سر یک سفره می نشستند و جمع واحدی را تشکیل می دادند .

همان طور که گفتم ما قدرت نظارت روی بچه های خودمان را نداشتیم که بتوانیم جمع خودمان را حفظ کنیم ، بنابراین مجبور شدم برای حفظ جمع و هماهنگی با دیگر بچه ها به گروه شان وارد بشوم و سر یک سفره بنشینم .

آیت الله انواری و دیگر بچه های گروه مؤتلفه که منصور را ترور کرده و به حبس ابد محکوم شده بودند در تردید بودند که چه کار بکنند ، چون به هیچ وجه مایل نبودند و نمی خواستند در جمع کمونیست ها زندگی کنند .

مسعود رجوی که آدم زرنگی بود آمد و با اینها صحبت کرد ، خلاصه سر اینها را شیره مالید به اینها پیشنهاد کرد شما جدا زندگی بکنید ، اشکالی هم ندارد ولی ما از لحاظ سیاسی با هم هستیم .

کسانی که نمی توانستند با کمونیست ها زندگی بکنند از این پیشنهاد خوشحال شدند و استقبال کردند ، ولی ما که جوان تر بودیم بالاخره مجبور شدیم که تابع اکثریت باشیم ، چون اکثریت مسلمان ها با مجاهدین همراه بودند و این خواست رهبری مجاهدین بود .

ماهیت سازمان مجاهدین :

مسعود از همان زمان رهبری سازمان را در داخل زندان به عهده داشت ، من از او خواستم نشریه سازمان را برایم بیاورد ، ایشان هم رفت و اول جزوه شناخت مجاهدین خلق را برایم آورد .

من با یک مطالعه اجمالی دیدم که این جزوه دقیقاً همان جزوه کمونیست هاست که در آن دیالکتیک و منطق آن تبیین شده ، منتهی مثال هایی که آورده بود ، بعضاً مثال های مذهبی بود با همان منطق دیالکتیک .

من از لحاظ تئوری با مارکسیسم _ لنینیسم آشنا بودم ، فوراً متوجه شدم که جریان از چه قرار است ، یکی دو ساعت بعد رجوی با عجله پیش من آمد ، گویا در این فاصله شنیده بود که مطالعاتی در این زمینه دارم .

به من گفت : " آقای بجنوردی ! جزوه تئوری شناختی که خدمت تان دادم در واقع همان منطق دیالکتیک است ." من خندیدم و گفتم : " بله همان است ، فقط مثال هایش عوض شده ."

بعد شروع کردیم به بحث کردن ، ایشان می گفت که مارکسیسم _ لنینیسم از نظر ما علم الاجتماع است ، علم مبارزه است ، مثل قوانین فیزیک ، جامعه هم قوانین خاص خودش را دارد و مارکسیسم _ لنینیسم راجع به قوانین حرکت جامعه و مبارزه است و ارتباطی با ایدئولوژی اسلام ندارد .

همان طور که ما نمی توانیم بگوییم فیزیک اسلامی یا سرمایه داری ، یا مثلاً بودایی ، چون فیزیک ، فیزیک است و قوانین خاص خودش را دارد . گفتم : " البته با نظر شما موافق نیستم ، چون اینها را به صورت قوانین فیزیکی نمی بینم ، اینگونه نظریات را می شود تحلیل کرد ، می شود رد کرد ، این طور نیست که قطعیت یک قانون فیزیکی را داشته باشد ."

بحث های من و رجوی از همین جا شروع شد ، یادم می آید نصف شب بود که به سید محمودی گفتم : " به نظر من مجاهدین خلق دارد مذهب جدیدی را پایه ریزی می کند و در آینده حتماً انشعابی به وجود خواهد آمد ، گروهی رسماً مارکسیست می شوند و بقیه مذهبی باقی می مانند ، ولی قطعاً مذهب جدیدی خواهد بود . این یک پدیده جدیدی است که در جامعه ما دارد شکل می گیرد و اگر موفق بشود بینشی التقاطی است ."

سید محمودی هم حرف های مرا تأیید کرد و گفت : " من هم فکر می کنم که نظر شما درست باشد ." در آن مقطع زمانی سید محمودی و ابوالقاسم سرحدی زاده تنها کسانی از جمع ما بودند که می توانستیم نظریات خودم را راجع به مجاهدین خلق با آنان در میان بگذارم .

یعنی با دیگران حتی بچه های خودمان جرأت چنین کاری را نداشتم ، چون عواطف و احساسات آنها به شدت جریحه دار می شد و از من می خواستند که به عقاید و دیدگاه های مجاهدین احترام بگذارم .

من دنباله کارم با رجوی را ادامه دادم و به او گفتم که این جزوه ها را به من بدهید که ما هم داشته باشیم ، یک نسخه اش پیش ما باشد ، چون اینها را پس از خواندن از من می گرفت ، مجاهدین این جزوه ها را جا سازی و مخفی کرده بودند که اگر یک موقع برای بازرسی آمدند و جستجو کردند دست شان به آنها نرسد .

تا این را به مسعود گفتم پاچه شلوارش را بالا زد ، چند اثر سوختگی سیگار روی پایش دیده می شد ، گفت : " نگاه کن ! حتی وقتی خودم یک کار خلاف تشکیلاتی می کنم مثلاً چیزی را که باید مخفی بماند در آن سهل انگاری می کنم ، آن وقت خودم را با آتش سیگار تنبیه می کنم ، بنابراین صلاح نیست که این جزوه ها دست شما باشد ، بهتر است جایی مخفی بماند و هر وقت شما خواستید به شما بدهم که بخوانید ."

و به این ترتیب زندگی سیاسی سازمان مجاهدین خلق شروع شد . از چریک های فدایی خلق گروه احمد زاده بود که با گروه جزنی معروف به گروه سیاهکل متحد شده بود ، تئوری آنها این بود که در شهر ، کوهستان و جنگل دست به مبارزه مسلحانه بزنند .

آقای احمدزاده یک تئوری درباره مبارزه مسلحانه داشت به این صورت که مبارزه مسلحانه هم تاکتیکی است و هم استراتژیک ، منظورش این بود که خط مشی ما مبارزه مسلحانه است و برای رسیدن به آن از تاکتیک های مسلحانه استفاده می کنیم .

البته گروه سیاهکل در همان روزهای اول از طرف رژیم شاه سرکوب و اغلب شان دستگیر شدند ولی مبارزات چریکی آنها در سطح شهر ادامه پیدا کرد و گهگاهی دست به ترور و انفجار می زدند .

اینها بر سر رهبری زندان با مجاهدین خلق رقابت و درگیری شدیدی داشتند ، در این مقطع نماینده چریک های فدایی با جزنی و رهبری مجاهدین خلق با مسعود رجوی بود ، ما و دیگر گروه های مذهبی که از سال های پیش در زندان بودیم در این زمان در حاشیه بودیم و نقش فعالی در زندان نداشتیم .

خود من حالت انزوا گرفته بودم ، توی اتاق می نشستم و بیشتر مطالعه می کردم ، تمام فعالیت هایم را متوقف کرده بودم ، من نپذیرفتم که جزو سازمان مجاهدین خلق باشم .

آقای سرحدی زاده ، سید محمودی و میر محمد صادقی هم همین طور بودند ، آنها حتی حاضر نشدند از لحاظ عاطفی به مجاهدین خلق ملحق بشوند ، ولی مظاهری و حسن عزیزی که از بچه های ما بودند از همان روز اول جذب سازمان شدند .

این موضوع باعث افزایش نسبی تعصب تشکیلاتی ما شد و برای حفظ همبستگی قرار شد جلساتی با هم داشته باشیم ، من و سرحدی زاده سید محمودی و میر محمد صادقی که نزدیکتر به هم بودیم ، شرایط و اوضاع را بیشتر تحلیل می کردیم .

من نظریاتم را راجع به آینده سازمان مجاهدین خلق برای آنها تبیین می کردم و بحث های گذشته ام را با رجوی ادامه می دادم . در زندان جلساتی بین نمایندگان کمونیست ها و نمایندگان بچه مسلمان ها تشکیل می شد که رجوی به نمایندگی مسلمان ها شرکت داشت .

من به او گفتم که می خواهم در جلسه شرکت کنم ، گفت : " لزومی ندارد ، ما هستیم ." پیشنهاد مرا نپذیرفت جلسه مذاکرات که تمام شد رجوی آمد و به من گزارش داد که جزنی پیشنهاد کرده نماینده مارکسیست ها باشد و من نماینده مسلمان ها ، اما من نپذیرفتم و اعلام کردم ما هم مارکسیست هستیم .

وقتی رجوی این حرف را زد خیلی تعجب کردم ، دوباره از او پرسیدم : " واقعاً تو گفتی که ما هم مارکسیست هستیم ؟ " گفت : " بله ."

و بحث جدیدمان از همین جا شروع شد ، به او گفتم : " مسعود تو می دانی که گاهی اوقات وقتی یک کلمه در مذهب پس و پیش می شود مذهب جدیدی به وجود می آید ؟ شما تاریخ کلام را بخوانید تا ببینید چقدر مسئله حساس است .

روی هر کلمه ای و هر باوری در مذهب صدها سال کار شده ، فرقه های مختلف مذهبی به وجود آمده و جنگ و جدال ها شده و عده زیادی در طول تاریخ کشته شده اند ، گاهی بر سر یک کلمه کتاب ها نوشته شده و مدارس کلامی و نحله های فکر به وجود آمده .

حالا شما به همین سادگی گفته اید که مارکسیست هستید ؟ خب این را چطوری می خواهید تبیین کنید ؟ به این صورت که شما تفسیر می کنید و مارکسیسم را به اسلام وصل می کنید بسیار خطرناک است و به سرانجامی نمی رسد ."

او جواب درستی به من نداد و گفت : " ما تا به حال موفق بوده ایم ، همه ما را می پذیرند ، نظریات ما را می پذیرند ، در آینده هم همین طور خواهد بود ."

رجوی از محبوبیتی که سازمان در زندان به دست آورده بود و استقبالی که از آن می شد مغرور شده بود و فکر می کرد این یک اقبال ملی و عمومی است ، بنابراین با گستاخی گفت ما هم مارکسیست هستیم ، این موضوع باعث شد که ما بیشتر احساس جدایی کنیم ، حتی از لحاظ ظاهری هم روزبروز دورتر می شدیم و فاصله بیشتری می گرفتیم .

آیت الله انواری ، حاجی عراقی و عسگر اولادی با هم توی اتاق کوچکی بودند و ما مرتب رفت و آمد می کردیم ، مسعود رجوی هم خیلی مراقب بود که گروه جدیدی در مقابل آنها به وجود نیاید ، بنابراین ارتباطش را با همه حفظ می کرد .

هر روز تماس می گرفت و اخبار را به ما می داد ، سعی می کرد ظواهر را حفظ کند ، ما هم در حالت انتظار به سر می بردیم ، چون نمی دانستیم چه پیش می آید و چه کار باید کرد .

هیئت مؤتلفه به کلی خودش را کنار کشیده بود و حتی المقدور با آنها بحث نمی کرد، ما تنها مانده بودیم ، البته گروه مجاهدین خلق دوگانه برخورد می کرد و نظریات مارکسیستی خودشان را به هیچ وجه با هیئت مؤتلفه مطرح نمی کرد .

یعنی جزوه هایی که صریحاً ناظر بر اندیشه های مارکسیستی سازمان بود در اختیار مؤتلفه قرار نمی داد ، ولی با بچه های ما مطرح می کردند ، مواضع سازمان در زندان انعکاس وسیعی داشت و شاید گروه مؤتلفه برای اولین بار این موضوع را از ناحیه بچه های ما شنیدند .

جریان سازمان مجاهدین در بین مسلمان ها شبیه یک غده سرطانی بود ، پدیده ناخوشایندی بین اقشار مذهبی بود که توانست حتی بچه های نماز شب خوان را هم به دامن کمونیزم بکشاند ، چیزی که تصور آن هم دشوار بود .

به عنوان نمونه آقای سپاسی دانشجوی دانشکده فنی و جوان بسیار خوبی بود ، با روحیه قوی که بالاخره سر از سازمان پیکار در می آورد و پس از تقش شهرام رهبریت آن را به عهده گرفت .

احمد احمد هم به همین ترتیب در چنین جریانی حرکت کرد ، او یکی از افراد خوب حزب بود با ما به زندان افتاد ، من قبل از زندان تماسی با او نداشتم ، یعنی تشکیلات به این صورت بود که ارتباط مستقیمی با هم نداشتیم ، ولی در زندان از نزدیک با او آشنا شدم .

او شخصیتی سخت کوش بود ، در موقع درس خواندن جدی بود ، او برای استفاده از متون عربی ، زبان عربی می خواند ، موقع تفریح هم باعث انبساط خاطر بچه ها می شد و در بالا بردن روحیه افراد مؤثر بود .

یادم می آید که در یکی از جشن ها که مناسبت آن را فراموش کرده ام ، با همه بچه های حزب در اتاق بزرگی جمع شده بودیم ، من و آقای حجتی هم که از مشایخ و مورد احترام آنان بودیم حضور داشتیم .

رفقا اصرار کردند که احمد یک شعر ترکی بخواند ، ایشان هم ناز می کرد تا این که بالاخره بلند شد ، همه ما فکر می کردیم واقعاً می خواهد شعر بخواند ، احمد پس از اجرای مقدمات بسیاری که همه را تشنه شنیدن کرده بود یک مرتبه دستهایش را باز کرد و هوا پرید و شروع کرد به عرعر کردن ، همه به شدت به خنده افتادند ، آن قدر خندیدیم که حالت ضعف به ما دست داد .

این شخص پس از آزادی از زندان عضو حزب الله می شود و با سپاسی به سازمان مجاهدین می پیوندند ، همسرش هم به سازمان ملحق می شود ، ولی ظاهراً به صورت جدا از هم در دو خانه مستقل تیمی فعالیت می کردند .

وقتی سازمان رسماً مواضع کمونیستی خود را اعلام می کند ، احمد با آن خصلت های شدید مذهبی که داشت زیر بار نمی رود ، اصولاً هر کسی در یک مقطع هوشیار می شود ، احمد هم در این مقطع هوشیار می شود و می فهمد که این سازمان دلخواهش نیست و در مقابل آن موضع گیری می کند .

احمد تحت تعقیب بود و در یک درگیری مسلحانه مجروح و توسط مأمورین دستگیر می شود ، او در زندان بسیار متأثر بود و خشم فرو خورده ای از سازمان در دل داشت ، به طوری که بچه ها فکر می کردند ممکن است خودکشی کند .

او ذاتاً آدم مبارز و چریکی بود ، سر نترسی داشت و برای جهاد و هر نوع فداکاری آماده بود ، بنابراین طبیعی بود که حس انتقام جویی شدیدی نسبت به آنها داشته باشد و نتواند از حقوق تضییع شده اش صرف نظر کند .

در این سال ها یعنی 51 و 50 فعالیت های سیاسی در زندان علنی بود ، هر کسی که در جریان مبارزه شهید می شد چه از کمونیست ها و چه از مسلمان ها مراسمی جمعی برگزار می شد ، یعنی همه زندانیان سیاسی در آن شرکت می کردند .

در آن موقع هنوز خشونت بر زندان سیاسی حاکم نشده بود ، البته بچه ها جزوه ها را مخفی می کردند ، من هم رادیوی دو موجم را مخفی می کردم ، چون اینها را ضبط می کردند ، می گرفتند و می بردند ، ولی بقیه فعالیت ها و ارتباطات علنی بود .

مثلاً در برگزاری مراسم اگر چریک های فدایی بانی مراسم بودند سرود خودشان را می خواندند و اگر از مسلمان ها کسی شهید می شد سرود مجاهدین خوانده می شد ، این سرودها را در زندان ساخته بودند ، اول کمونیست ها یک سرود درست کردند و بعد از آنها مجاهدین بر همان وزن .

ز خون رهروان راه حق جوانه های انقلاب جان گرفت

شراره های انتقام توده ها به خرمن وجود دشمنان گرفت

مصرع دیگر آن این بود : " گلوله های آتشین به قلب دشمن پر ز کین ."

این سرود را تا آخر با صدای بلند می خواندند ، همه می ایستادند و می خواندند ، صحبت مبارزه مسلحانه در آن کاملاً آشکار بود ، مأمورین هم می ایستادند و گوش می کردند ، جو زندان بسیار داغ ، احساساتی و علناً علیه نظام سلطنتی بود .

اعترافات مسعود رجوی :

در همان روزهای اولی که از تبعید برگشته بودم و هنوز در بند 4 بودم ، مسعود رجوی نزد من آمد ، من روی یکی از همان تخت های سه طبقه نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم . وی گفت : " می خواهم قبل از این که از دیگران بشنوی خودم جریان را برایت بگویم ."

لبخندی زدم و گفتم : " چه اتفاقی افتاده است ؟ "

وی گفت : " من ضعفی از خودم نشان داده ام ."

من باز هم خندیدم و گفتم : " چه ضعفی نشان دادی ؟ "

گفت : " مرا با حاجی عراقی ، بیژن جزنی و عباس شیبانی به انفرادی بردند و زدند که بگوییم غلط کردیم و دیگر کار خلاف نمی کنیم ."

فکر می کنم این جریان مربوط می شد به ابتدای ورود سرهنگ زمانی که می خواست زندان سیاسی را سرکوب و مرعوب خود بکند ، بنابراین افراد سرشناس را گوشمالی می داد .

مسعود برایم تعریف کرد که بیژن جزنی قبل از این که باتوم بخورد گفت : " صبر کنید ، من می گویم که غلط کردم ." و کتکش نزدند . شیبانی هم چند تا باتوم خورد و بالاخره قول داد که کار خلافی نکند ، نوبت که به من رسید پس از خوردن چند باتوم از خودم ضعف نشان دادم و گفتم غلط کردم .

این نقل قول از خود مسعود رجوی است ، بعد خود مسعود گفت که اما حاجی عراقی واقعاً نگفت و زیر شکنجه از هوش رفت ، گویا مرحوم حاج مهدی عراقی در زیر شکنجه گفته بود : " آخر برای چه بگویم غلط کردم ."

که افسرها دیگر واسطه می شوند پیش سرهنگ زمانی که خودش ناظر بر شکنجه بود و می گویند : " جناب سرهنگ ایشان گفت که من غلط کردم ." اما حاجی عراقی نگفته بود ، حاج مهدی را دیگر نمی زنند ولی فراوان باتوم و شلاق خورده بود .

تعریف می کردند که وقتی با حالت تهدید و ارعاب آمدند که حاجی عراقی را ببرند ، او که کفگیر بزرگی دستش بوده به علامت تهدید تکان داده و گفته بوده است که با همین کفگیر جوابتان را می دهم ، او را می گیرند و می برند .

من به مسعود گفتم : " تو آمادگی نداشتی و نمی شود اسم این را ضعف گذاشت ."

گفت : " چرا ، دیگر ماست مالی نکن ، من به هر حال ضعف نشان دادم ."

تحلیل من از این که مسعود رجوی خودش قبل از دیگران آمد و جریان را برایم تعریف کرد این بود که می خواست حمایت معنوی مرا کسب کرده باشد تا وقتی که از دیگران می شنوم تا حدودی عملکردش را توجیه کنم ، این طور نشود که احتمالاً من هم اظهار نظری بکنم که پیش دیگران خفیف تر بشود .

چند روز بعد از این بود که مرا از بند 4 به بند 6 بردند ، بند معروف به " قفس طلایی " چون تمیزترین و زیباتر ین بند زندان بود ، ولی همیشه در آن بسته و یک پاسبان هم آنجا ایستاده بود .

زندانی های بند 6 می توانستند به بند 5 و 4 بروند ولی از بند 5 و 4 معمولاً کسی نمی توانست به بند 6 بیاید ، سفره هم بین کمونیست ها و مسلمان ها مشترک بود ، همه سر یک سفره می نشستند .

چون قدرت اختیار در دست مجاهدین بود و همه مسلمان ها ناچار از تبعیت بودند ، با استثنای گروه مؤتلفه که حاجی عراقی ، عسگر اولادی ، حیدری ، حاجی امانی و آیت الله انواری بودند ، اینها در یکی از اتاق های بند 6 سفره می انداختند و مستقل بودند .

علت قدرت و نفوذ مجاهدین هم این بود که آنان در خارج از زندان به ظاهر پیشتاز مبارزه بودند ، یعنی ظاهر قضیه این بود ، در نتیجه ما نمی توانستیم جلو جوان های خودمان را بگیریم و یا ساز خودمان را بزنیم ، چون هنوز تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق یا منافقین رسماً اعلام نشده بود .

این وضعیت تا سال 51 مربوط می شود ، تابستان یا اوایل تابستان 52 بود که من از زندان تبریز وارد زندان قصر شدم ، مجاهدین خلق سازماندهی کامل زندان را در دست داشتند و برای هر مسلمانی که وارد می شد چه عضو سازمان بود یا نبود ، فوراً یک رابط تعیین می کردند .

وقتی آمدم ، کاظم ذوالانوار را مأمور ارتباط با من کردند ، ذوالانوار هم پیش من می آمد ، سلام و علیک می کرد و بعد از آن خبرها را می داد که از شگردهای آنان برای جذب افراد بود .

مجاهدین خبرهای مختلف داخلی و خارجی کشور و حتی داخل زندان را در زمینه های مختلف سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جمع آوری و ثبت می کردند ، بعد آنها را از طریق رابط به افراد می دادند ، آنان برای افرادی مثل من که عضو سازمان نبودم ، رابطی معرفی نمی کردند ، ولی پیش خودشان یکی را انتخاب می کردند که چنین نقشی را داشته باشد .

فرض کنید من مشغول مطالعه بودم ، ذوالانوار می آمد و سلام علیکی می کرد و طبعاً این کارش با برنامه ریزی بود و سپس نمی ساعتی می نشست و اخباری را بازگو می کرد .

البته برای اعضای سازمان شان برنامه های زیادی داشتند و بدین وسیله وقت آنها را پر می کردند ، به هر حال ارتباط با افراد خارج از سازمان شان برای به اصطلاح مردم داری بود و می خواستند با چنین تمهیداتی رهبری شان را اعمال کنند و روی همه تأثیر بگذارند .

مواضع جدید سازمان :

از وقایع بسیار مهم آن دوره اعلام مواضع کمونیستی مجاهدین خلق در بیرون از زندان بود که سر و صدای زیادی در زندان به راه انداخت ، بین خود اعضای مجاهدین خلق اختلاف افتاد ، چون دست شان رو شده بود .

البته از مدت ها پیش به صورت پنهان اختلافاتی هم خارج از زندان داشتند ، مسائل شان در داخل زندان همان بود که محمدی گرگانی و میثمی که یک دست و چشم هایش را در انفجار از دست داده بود ، با آنان پیدا کرده بودند .

آقای محمدی گرگانی یک آدم مذهبی بود ، آقای میثمی و بقیه این گروهش هم اسلامی تر از مجاهدین خلق بودند و اصلاً آن عقاید پر رنگ مارکسیستی را نداشتند ، بنابراین مواضع متفاوتی مثلاً در مورد رهبری امام داشتند .

البته هرگز بین گروه های فکری موجود در زندان برخورد فیزیکی به وجود نیامد ، ولی آنها کاملاً جدای از هم زندگی می کردند ، حداکثر این اختلافات به صورت بایکوت ظاهر می شد .

یعنی اوقات هم آثار آن به صورت مسخره کردن ، غیبت یا فحاشی از سوی عناصر سبک سرشان بروز می کرد ، اما اختلاف آنان در خارج از زندان به کشت و کشتار هم منجر شد .

وقتی سازمان در خارج رسماً مواضع کمونیستی خود را اعلام می کند بعضی از عناصر سازمان مثل احمد احمد ، شهید واقفی و صمدیه لباف که مشهور بودند و ما ایشان را می شناختیم ، زیر بار نمی روند .

سازمان هم با اینها در جاهای خلوتی قرار می گذارد و وقتی سر قرارشان می روند که صحبتی و بحثی بکنند ، غافلگیر و ترورشان می کنند ، اینها تا این حد نامرد بودند هدف شان هم این بود که نتوانند با کادرهای دیگر سازمان تماس برقرار سازند و آنها را جذب بکنند ، احتمالاً و به نظر خودشان می خواستند سازمان را از انحراف مذهبی بودن حفظ بکنند .

به نظر من روانشناسی تشکیلات خصوصاً تشکیلات مخفی روانشناسی ویژه ای است ، یکی از آثار عضویت در گروه ها و احزاب مخفی این است که انسان دیگر احساس تنهایی نمی کند ، یا کمتر احساس تنهایی می کند .

به نظر می رسد در اعماق وجود انسان یک ترس پنهان تاریخی از تنهایی وجود دارد ، دین این مشکل تنهایی انسان را حل کرده است ، به عبارت دیگر دین تنها راه تأمین سعادت روحی انسان هاست ، به او نوید جاودانگی می دهد ، به او می گوید که رها نشده ای ، به جایی متصلی .

به او می گوید که آغاز و پایانی هست ، به او آرامش می بخشد ، به او می گوید که تو مثل یک ماشین نیستی که متولد بشوی ، فرسوده بشوی و بعد از بین بروی ، خاطرات و احساساتت همچون گلی نیست که پرپر بشود و از بین برود .

و این برای انسانی که به آینده می اندیشد ، احساس دارد ، احساس جاودانگی می کند و خصلتاً به جاودانگی گرایش دارد ، چون می اندیشد ، مسئله بسیار مهمی است که بتواند از دغدغه تنهایی آسوده باشد .

سازمان تا حدودی این نیاز روحی را تأمین می کند ، البته هر چه فرد قوی تر و آگاهتر باشد اتکا و نیازش به سازمان کمتر خواهد بود ، به همین دلیل معمولاً قربانیان اینگونه سازمان ها جوان های بی تجربه ای هستند که به سادگی شکار می شوند .

بالطبع کسانی که در چارچوب سازمان فعالیت می کنند ، تمام فعالیت هایشان به خاطر اعتقادات نظری آن نیست ، بلکه بخشی به خاطر وابستگی روحی به سازمان است ، به همین دلیل این افراد وقتی دستگیر و زندانی می شوند ، چون آن روابط تشکیلاتی یکباره فرو می ریزد ، زود می شکنند ، می برند ، پشیمان می شوند و شروع می کنند به صحبت کردن و اعتراف کردن .

بر خلاف کسانی که فکر می کنند اینها چون اسیر شده اند ، ترسیده اند و این حرف ها را می زنند ، البته این جنبه و دیگر جنبه های شخصیتی افراد در سازمان ها و گروه ها به تنهایی و به یک میزان در عکس العمل هایشان تعیین کننده نیستند ، بلکه شدت و ضعف دارد .

مثلاً بعضی از افراد ذاتاً ماجراجو هستند ، بعضی به شدت جاه طلبند و به خاطر آن حاضرند بمیرند ، بعضی هم فریب می خورند ، خب با چنین جنبه هایی که حاکم بر سازمان است ، سازمانی که برای به دست آوردن قدرت به روش های قهرآمیز هم معتقد است ، قطعاً انتخاب شیوه های خشن و زورمدار در حل اختلافات درونی و بیرونی بسیار محتمل است .

از این رو سازمان مجاهدین خلق بعد از اعلام مواضع کمونیستی با اعضای مذهبی خود به بدترین شکل ممکن برخورد می کند ، ترور افراد مذهبی به جای بحث و گفتگو شیوه ای بسیار ضد اخلاقی و ضد انسانی بوده است .

این روش بعد از انقلاب چنان بر سازمان مجاهدین سایه می افکند که آن را به سوی ارتکاب بدترین جنایت ها و خیانت ها سوق می دهد .

پس از اعلام مواضع جدید سازمان من همان شب به مسعود رجوی گفتم که با شما صحبتی دارم ، با هم به حیاط بند 6 رفتیم ، یک شب تاریک و گرم تابستان بود ، زندانی ها توی حیاط می خوابیدند ، به مسعود گفتم که تا امروز سازمان شما پیشتازی مبارزه را به عهده داشت ، ولی از این به بعد که سازمان شما در خارج از زندان مواضع کمونیستی اعلام کرده دیگر پیشتازی مبارزه را نخواهد داشت .

و پیش بینی من این است که از این پس هر مسلمانی که به زندان بیاید دیگر مرکزیت و رهبری سازمان شما را نمی پذیرد ، ما اعلام مواضع سازمان را از بیرون شنیدیم و انعکاس آن در بین زندانی ها بسیار وسیع بود به طوری که خود بچه های سازمان آن را تکذیب می کردند ، اعلام مواضع جدید بعد از جریان فرار احمدی و شهرام بود .

به مسعود گفتم : " ما قبل از آمدن شما در زندان فعالیت می کردیم ولی وقتی آمدید برای این که وحدت بچه مسلمان ها به هم نخورد و شما فکر نکنید که ما در مقابل شما جبهه گرفته ایم ، تمام فعالیت هایمان را متوقف کردیم ، من هم رفتم توی کتاب هایم و مشغول مطالعه شدم .

ولی از امشب شروع می کنم ، می خواستم این را بدانی که یک وقت فکر نکنی قصد مخالفت با شما را دارم و می خواهم پرچم مخالفت با شما را بلند بکنم ، بلکه می خواهم کار خودم را بکنم ، شما هم کار خودتان را بکنید ، نباید ناراحت بشوید ، باید واقعیت را بپذیرید که شما از این به بعد دیگر رهبری نهضت اسلامی را در دست ندارید ، چون سازمان شما اعلام مواضع کمونیستی کرده ."

مسعود با خشم اظهار داشت : " تو اشتباه می کنی ، تو یک زندانی قدیمی هستی و اگر فعالیت جداگانه ای را شروع کنی مخالفین ما شما را قطب می کنند و همه علیه ما دورت جمع می شوند و این حرکت تو عملاً به ضرر تو خواهد بود و تو نباید این کار را بکنی ."

من هم گفتم : " من این کار را می کنم و علیه شما هم نیستم ، من آدم مبارزی هستم و تمام عمرم را در این راه گذاشته ام ، مدتی به خاطر شما فعالیت هایم را متوقف کردم ، ولی از این پس می خواهم راه خودم را بروم ، کلاس هایم را ، فعالیت هایم را و تماس هایم را مستقلاً شروع می کنم ."

ایشان با اوقات تلخی از من جدا شد و رفت ، مسعود مواضع اعلام شده سازمان را قبول نداشت ، او می گفت ما خدا و پیغمبر و قرآن را قبول داریم ، ولی مارکسیست هم هستیم و این طور استدلال می کرد که مارکسیسم علم مبارزه است ، علم الاجتماع است ، مثل علم فیزیک است ، فیزیک هم که اسلامی و غیر اسلامی ندارد .

آغازی دوباره :

از فردای آن شب فعالیت های ما دوباره شروع شد ، اول با بچه های خودمان مثل سرحدی زاده و مرحوم سید محمودی صحبت کردیم ، تماس گرفتیم و کلاس گذاشتیم بعد با بقیه مثل آقای سید محمود رضویان ، دکتر نور احمد لطیفی ، مهندس نیکدل ، آقای خسرو تهرانی ، آقای اشجع و دیگران .

عده زیادی بودند که با منافقین مخالف بودند ما با آنان همکاری می کردیم و روابط نزدیکی با هم داشتیم ، صحبت می کردیم ، وقایع روز را تحلیل می کردیم و اگر می خواستیم موضع گیری کنیم ، موضع مشترک می گرفتیم .

هیئت مؤتلفه هم که از ابتدا حساب شان را با منافقین جدا کرده بودند از قبل با ما تماس داشتند ، روحانیون مخصوصاً حضرت آیت الله انواری ، آقای حجتی کرمانی و آیت الله ربانی شیرازی حتی قبل از اعلام مواضع جدید سازمان فعالیت خودشان را داشتند .

برنامه و کلاس داشتند و با مجاهدین خلق مخالفت می کردند ، منتهی درگیری ایشان خفیف و نامحسوس بود ، بیشتر بحث های فکری و عقیدتی داشتند ، ولی بعد از این جریان درگیری آنان بیشتر ، شدیدتر و علنی شد و در عین حال ارتباط و تماس شان با ما بیشتر گردید .

کشتار زندانیان :

در همین دوره بود که یک مرتبه سه نفر از بچه های گروه جزنی از تبعید برگشتند ، کلانتری ، حسن ظریفی و چوپان زاده را به زندان قصر برگرداندند ، من و چوپان زاده که شغلش معماری و آدم خوبی بود داشتیم در حیاط زندان راه می رفتیم که به من گفت : " هشت سال محکومیتم تمام شده ، فکر می کنم مرا آورده اند که آزاد بکنند ."

کسانی که حبس شان تمام می شد به سادگی آزاد نمی کردند ، آنان را به بند " ملی کشها " منتقل می کردند ، منظور این بود که دوره محکومیت رسمی و قانونی زندانی تمام شده ولی از آزادی خبری نیست ، به چنین اشخاصی ملی کش می گفتیم ، معلوم نبود که اینان چه مدت دیگر در زندان می مانند .

بعد از دو سه روز دو نفر از مجاهدین خلق یعنی مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار و شش نفر از بچه های گروه جزنی یعنی خود بیژن جزنی که به پانزده سال زندان محکوم بود و در این تاریخ هشت سال بود که در زندان به سر می برد و حسن ضیاء ظریفی که محکوم به حبس ابد بود و عباس سورکی ، مشعوف کلانتری ، محمد چوپان زاده و عزیز سرمدی را که مجموعاً هشت نفر می شدند جمع کردند و به زندان اوین بردند .

این واقعه در فروردین ماه 1354 اتفاق افتاد ، بعد از چند روز معلوم شد که چریک ها یک ژنرال آمریکایی را کشته اند و اینها هم به تلافی آن هشت نفر را اعدام کرده اند ، در این تلافی افرادی که خورده حسابی هم با آنان داشتند و فکر می کردند فعال و خطرناک هستند انتخاب شدند .

هیچ کدام از زندانیان محکوم به اعدام نبودند ، بنابراین وقتی اعدام شدند یک مرتبه زندان سیاسی در غم مرگباری فرو رفت ، به طوری که صدایی از زندان بلند نمی شد ، یادم می آید آیت الله انواری در سوگ این فاجعه یک عبای رشتی داشت ، آن را از شدت تأثر روی سرش می کشید و در گوشه اتاق می نشست و حرفی نمی زد .

زندانی ها همه متأثر بودند ، وقتی آدم یادش می آمد که چوپان زاده با چه خوشحالی از تبعید برگشته بود و می گفت که من آزاد می شوم ، خیلی ناراحت می شد ، این که زندانی سیاسی را بدون محاکمه چه مسلمان و چه غیر مسلمان ببرند و اعدام کنند برای ما بسیار ناگوار بود .

در واقع چهره حقیقی دشمن که با گذشت ایام به تدریج فراموش شده بود با این واقعه به خوبی لمس گردید ، با گذشت زمان گاهی این غفلت به انسان دست می دهد که دشمن چه کسی است و در چه موضعی قرار دارد و خودش کجاست .

مخصوصاً زندانی سیاسی وقتی که زیاد هم در زندان بماند ، زندان برایش مثل خانه می شود و شاید فراموش کند که در اسارت مشتی وطن فروش و ستمگر است و هر آن جانش در معرض تهدید و نابودی است .

زمانی نگذشت که خبر رسید رئیس زندان اوین برای زندانی ها صحبت کرده و گفته که هر کسی را شما در بیرون بکشید ما هم شما را از همین پنجره ها آویزان می کنیم و به دار می کشیم .

گروه دیگری به مسلخ می روند :

دو هفته بعد از این واقعه مرا با گروهی دیگر به اوین بردند ، بین ما افراد مختلفی بودند ، از مسلمان و منافق گرفته تا کمونیست ، از مشاهیر منافقین هم بودند ، مثل زرکش .

در اوین وقتی لباس زندانی تنم کردند زرکش مرا دید ، او هم تازه آمده بود ، اشکش سرازیر شد ، خب من یک زندانی قدیمی بودم و پیش این جوان ها حرمتی داشتم ، زرکش گفت : " آقای بجنوردی شما را هم آوردند اینجا ؟ " او فکر می کرد ما را اعدام خواهند کرد ، خندیدم و گفتم : " بله ، مرا هم آورده اند ."

یک روز هفده ، هجده نفر توی اتاق نشسته بودیم که آقای رسولی از بازجوهای معروف کمیته ضد خرابکاری وارد اتاق شد ، دیدم بچه ها کمی وحشت زده شدند و یواشکی به هم گفتند که این رسولی است .

من او را به قیافه نمی شناختم ولی شهرت او را در شکنجه کردن شنیده بودم ، بچه ها بلند شدند و به صف ایستادند ، رسولی یکی یکی اسم ها را پرسید و بعضی ها را یادداشت کرد ، سؤال می کرد : " شما بازجویی داده اید ؟ " تا این که به من رسید و گفت : " اسمت چیه ؟ "

گفتم : " بجنوردی ."

گفت : " همان بجنوردی معروف ؟ "

بی اختیار گفتم : " بله ." لبخندی زد و سر تا پای مرا ورانداز کرد و گفت : " تو هنوز بر سر عقیده ات هستی ؟ "

گفتم : " بله ." این را که گفتم برق از همه پرید ، بعد گفت : " تو بازجویی پس داده ای ؟ "

گفتم : " نه ." منظورش بازجویی جدید بود ، من زندانی قدیمی بودم و آن زمان شاید بیش از یازده سال از زندانم گذشته بود ، اسم مرا یادداشت کرد ، سری تکان داد و رفت به سراغ بقیه .

این موضوع در زندان اوین انعکاس وسیعی پیدا کرد که بجنوردی به رسولی گفته من بر سر عقیده ام هستم .

روزهای اول و دوم ورودم به اوین من هم فکر می کردم که مرا هم برای اعدام آورده اند و واقعیت هم همین بود ، بیرون از زندان هم این طور شایع شده بود ، یادم می آید وقتی خواهرم به ملاقاتم آمد خیلی گریه و زاری می کرد ولی اتفاقی رخ داد که وضعیت تغییر کرد .

اولاً یکی از اعضای گروه مجاهدین خلق به نام وحید افراخته که افسر آمریکایی را ترور کرده بود دستگیر شد ، او در بازجویی بسیاری را لو داد که همه دستگیر و به عنوان ضاربین اصلی محکوم به اعدام شدند ، خود او هم اعدام شد و بدین ترتیب اعدام ها و انتقام جویی هایی که از زندانیان می شد متوقف گردید .

پس از آن ما را در بندهای زندان تقسیم کردند ، بند ما در واقع بند منافقین بود ، دو طبقه داشت ، بالایش دست منافقین و طبقه پایین دست کمونیست ها بود ، البته این تقسیم بندی به صورت صد در صد نبود .

نمی دانم تعمدی در کار بود یا نه ولی ساواک مرا در بندی قرار داد که شاید 60 درصد آنان از سازمان مجاهدین خلق بودند ، بقیه هم از کمونیست ها به خصوص از توده ای ها بودند .

وقتی وارد بند شدم آقای حاج مرتضی تجریشی که خدا رحمتش کند ، اسدالله بادامچیان و لاجوردی خیلی با من گرم گرفتند و من از دیدنشان بسیار خوشحال شدم ، چون احساس تنهایی می کردم . منافقین هنوز مرا بایکوت نکرده بودند ، ولی کج کج به من نگاه می کردند ، منتظر بودند ببینند من چه موضعی در زندان اوین می گیرم .

این واقعه به اواخر سال 55 مربوط می شود . وقتی دوستان قدیمی را دیدم خوشحال شدم ، البته حاج مرتضی را برای اولین بار بود که می دیدم ، ولی با لاجوردی از مدت ها قبل با هم در زندان بودیم و این بار دوم دستگیری ایشان بود .

بار اول ایشان به چهار سال محکوم شده بودند ، ولی برای بار دوم به حبس دراز مدت محکوم شد ، فکر می کنم هجده سال ، دعوتم کردند و از من به خوبی پذیرایی کردند .

این که گفته شده بچه های هیئت های مؤتلفه ندامت نامه نوشتند و توبه کردند تا آزاد شوند دروغ محض است ، اگر چه گروهی را که می خواستند آزاد کنند از تلویزیون پخش شده ولی واقعیت امر چیز دیگری بود .

جریان از این قرار بود که بنا شد عده ای از زندانی های سیاسی از جمله بچه های هیئت مؤتلفه را آزاد بکنند ، همه را در یکجا جمع کردند ، در یک سالن بزرگ ، آنان هم بدون اطلاع آمدند و نشستند و منتظر بودند که تشریفات آزادی و خروج شان از زندان به اتمام برسد که از بین شان یکی از کمونیست های نادم بلند شد و جلو رفت .

بعد از روی متنی که توسط مدیر زندان تهیه شده بود شروع به صحبت و اظهار ندامت کرد ، از این جریان فیلم گرفتند و از تلویزیون هم پخش کردند تا برای بیننده ایجاد شبه کنند .

اگر روی تصاویر این فیلم دقت بشود ، شما می بینید که وقتی دوربین در یک لحظه چهره آیت الله انواری را نشان می دهد ، آثار نگرانی در چهره ایشان کاملاً هویداست ، چون ایشان یک دفعه متوجه حقیقت جریان می شوند که رژیم دارد کلک می زند .

در پایان سال 1354 بود که هفت نفر از روحانیون حکم تکفیر مجاهدین خلق را در زندان دادند ، یا چیزی شبیه به همین مضمون ، هفت نفر از روحانیون برجسته زندان از جمله آقای هاشمی رفسنجانی و آیت الله انواری و آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری ، مسعود رجوی از این جریان بسیار عصبانی بود به طوری که فحش های رکیکی به این روحانیون عالی مقام می داد .

بایکوت :

منافقین بعد از مدتی که من برای خودم وضعیت جداگانه ای پیدا کردم ، مرا بایکوت کردند ، دلیلش این بود که در تحلیل هایم منافقین را به عنوان یک جریان انحرافی محکوم می کردم و این را به همه می گفتم و تبلیغ می کردم .

آنان هم در برابر من موضع گرفتند و مرا بایکوت کردند ، در این وقت هنوز آقای سرحدی زاده به اوین منتقل نشده بود و من بسیار احساس تنهایی می کردم ، بایکوت آنها به این صورت بود که به غیر از رجوی بقیه که از کنارم رد می شدند ، سلام نمی کردند ، حتی اگر من سلام می کردم جواب سلامم را نمی دادند ، اصلاً با من حرف نمی زدند ، سرشان را بر می گردادند ، اخم می کردند و می رفتند ، یعنی قهر بودند .

یک روز پس از ورزش آمدم بالا ، توی اتاقم که دیدم که یک جعبه شیرینی به مناسبت تولد شاه یا ولیعهد برای من گذاشته اند ، هدیه زندان بود که توسط یکی از منافقین که مسئول بند بود گرفته و توزیع شده بود ، یادم می آید آقای محمدی گرگانی هم اتاق من بود و در آنجا حضور داشت .

آن زمان ایشان رابطه اش را با منافقین قطع کرده بود و هیچ ارتباط تشکیلاتی با آنان نداشت ، ولی علیه آنها هم اقدامی نمی کرد ، مثلاً با من هم گرم یا تماس نمی گرفت ، که مبادا این طور تلقی شود که علیه منافقین کاری می کند ، خودش را کنار کشیده بود ، تک و تنها بود .

از او پرسیدم : " این شیرینی را کی گرفته ؟ "

گفت : " گرفتند ."

جعبه ام را برداشتم و به نگهبانی زندان رفتم ، در زدم و آن را پس دادم و گفتم : " این هدیه را نمی پذیرم ."

منافقین از کارم تعجب کردند و به این تحلیل رسیدند که بجنوردی دارد چپ روی می کند ، افراط گری می کند ، تحلیل قبلی آنان از من این بود که بجنوردی دموکرات مآب شده و دیگر مبارزه مسلحانه را قبول ندارد و آن را تبلیغ می کردند .

وقتی دیدم مسعود رجوی دارد زرنگی می کند ، خودش با من سلام و علیک می کند ولی به مریدها و اطرافیانش گفته که مرا بایکوت بکنند ، من هم سلام و علیکم را با رجوی قطع کردم و به محمدی گرگانی گفتم به مسعود بگو که من با ایشان صحبتی دارم .

او رفت و قرار شد که صبح فردا ساعت 9 همدیگر را توی حیاط ببینیم ، صبح فرا همدیگر را دیدیم و من حرفم را این طور شروع کردم که کمونیست ها گروه های متعددی هستند ، کمونیست های روسی ، چینی ، تروتسکسیت ، ملی با روش های مبارزاتی مختلف .

اینها با وجود این که اختلافات زیادی با همدیگر دارند ولی در ظاهر به هم احترام می گذارند و در کنار هم زندگی می کنند ، چرا ما مسلمان ها این طور نباشیم ؟ خب ، شما یک گروه هستید ما هم یک گروه .

گروه های دیگر اسلامی هم هستند ، چه اشکالی دارد که همزیستی داشته باشیم و احترام همدیگر را حفظ کنیم ؟ ما همه اسیر و زندانی هستیم ، مگر خود شما نمی گویید که تضاد اصلی ما با امپریالیسم است ؟ وقتی که تضاد اصلی ما با آمریکا و امپریالیسم است و ما در اسارت عوامل آمریکا هستیم ، طبیعتاً نباید به این صورت با هم کشمکش خصمانه داشته باشیم .

مسعود بلافاصله جواب داد که نه تضاد اصلی ما با امپریالیزم آمریکا نیست ، تضاد اصلی ما با ارتجاع است و شما هم نماینده آن هستید ، بنابراین ما با تو تضاد داریم و هیچگونه سر آشتی نداریم .

صحبت که به اینجا رسید ، دیگر قطع شد و از هم جدا شدیم ، من به این دلیل مذاکره را قطع کردم که دیدم چون ایشان هیچ سر سازشی با ما ندارد ، البته تحمل این شرایط برای من بسیار سخت بود .

بنابراین بارها به وسیله یک دکتر توده ای که ظاهراً ساواکی و هم اتاق من بود به مسئول ساواک آنجا آقای ازقندی پیغام دادم که من را به بند دیگری که آقایان حضرات آیات منتظری ، طالقانی ، انواری ، رفسنجانی و چند نفر دیگر از مبارزین مسلمان که فعلاً نام شان در خاطرم نیست و محبوس بودند ، منتقل کنند .

اما ازقندی به درخواست من ترتیب اثر نمی داد تا این که بالاخره صریحاً گفت که بجنوردی را به بند روحانیون نمی فرستم ، چون می خواهد آقایان روحانیون را سازماندهی کند و با خنده اضافه کرده بود که بهتر است همان جا بماند .

این وضعیت همین طور ادامه پیدا کرد تا این که آقای سرحدی زاده از زندان قصر آمد و به جمع کوچک چهار پنج نفره ما پیوست .

از دیگر وقایع این دوره آن که در یکی از روزها بعد از ورزش به حمام رفتم ، حمام بند ما تقریباً چهار متر در چهار متر که در اطراف آن دوش های متعددی قرار داشت ، من در زیر یکی از دوش ها داشتم سرود " انا یا اخی " را که متعلق به فلسطینی ها بود زمزمه می کردم ؛

زمانی که این سرود را حفظ بودم ، حالا اگر با آهنگ بخوانم شاید همه اش به یادم بیاید ، اتفاقاً مسعود رجوی هم آمد که حمام کند ، تا مرا دید گفت : " آقای بجنوردی شما بودید که با من قطع سلام و علیک کردید ، من نکردم ."

آدم بسیار پررویی بود ، گفتم : " شما به افراد سازمان تان گفته اید که ما را بایکوت کنند ، شگفت این که شما اینگونه اعمال را برای اعضای جوان خودتان توجیه می کنید ؟ اگر قرار باشد با زندانی های سیاسی قدیمی که سال های زیاد در زندان مانده اند و در حالی که یارانشان آزاد شده و آنان همچنان مقاومت می کنند به این صورت بی حرمتی شود ، آن وقت به جوان هایتان چه می گویید ؟

می گویید آنان هم پانزده بیست سال مقاومت کنند و زندانی بکشند که وقتی در زندان تنها شدند آن وقت افراد جدید تازه کار بیایند و آنها را بایکوت کنند ؟ به آنها بی حرمتی بکنند ؟ خب آنان ما را که می بینند یعنی دارند خودشان را در سیزده چهارده سال آینده می بینند ، ما همان ها هستیم . "

مسعود گفت : " به هر حال تو رابطه ات را با شخص من قطع کردی ، تو سلام و علیکت را قطع کردی ." و راجع به موضوع و سؤال من هیچ توضیحی نداد .

در مدت 16 ماهی که در اوین بودم هنوز انقلاب به صورت جدی شروع نشده بود ، یا شاید ما از آن خبری نداشتیم ، به ویژه این که در اوایل ما برای اطلاع از وقایع خارج از زندان حتی رادیو هم نداشتیم و اطلاعات ما منحصر به تلویزیونی بود که در یک اتاق بزرگ عمومی گذاشته بودند و همه از آن استفاده می کردیم .

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/08/01
2
تاریخ : 1358/08/02
3
تاریخ : 1358/08/03
4
تاریخ : 1358/08/04
6
تاریخ : 1358/08/06
7
تاریخ : 1358/08/07
8
تاریخ : 1358/08/08
10
تاریخ : 1358/08/10
11
تاریخ : 1358/08/11
12
تاریخ : 1358/08/12
13
تاریخ : 1358/08/13
15
تاریخ : 1358/08/15
20
تاریخ : 1358/08/20
21
تاریخ : 1358/08/21
22
تاریخ : 1358/08/22
24
تاریخ : 1358/08/24
25
تاریخ : 1358/08/25
26
تاریخ : 1358/08/26
27
تاریخ : 1358/08/27
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان