اعلان جنگ با سازمان

مدتی بود که از فاطمه و مریم دخترم خبری نداشتم ، محسن طریقت که با من در ارتباط بود در روزهای قبل خبرهایی از سلامت آنها می آورد ، ولی مدتی بود که از آنها هیچ خبری نمی داد ، روزی از او خواستم که زمینه ملاقات حضوری من و فاطمه را فراهم کند ، هدفم این بود که یک بار دیگر از فاطمه بخواهم که از سازمان جدا شود ، اگر نپذیرفت حداقل دخترم را به من برگرداند ، چرا که خیلی نگران دخترم و سرنوشتش بودم .

محسن پذیرفت که این کار را انجام دهد ، در قرار بعدی او گفت که شاپورزاده (فاطمه) پذیرفته که پس فردا در آخرین محل قرار (خیابان گرگان) به دیدنت بیاید ، من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و برای آن لحظه شماری کردم .

وقت موعود فرا رسید ، من به محل مورد نظر رفتم و به انتظار همسرم ماندم ، دقایقی گذشت و خبری از او نشد ، هر چه انتظار کشیدم او نیامد که نیامد ، پس از گذشت چند ساعت ناامیدانه بازگشتم .

در دیدار دیگری که با شهید اندرزگو داشتم موضوع را به اطلاعش رساندم و پرسیدم : حاج آقا! آیا من ولی دم بچه خودم هستم یا نه ؟ من بچه ام را می خواهم ! گفت : چطوری ؟ چه کار می توانی بکنی ؟ گفتم : می خواهم به آنها ضرب الاجل بدهم که اگر تا یک هفته دیگر مریم را بر نگردانند ، با آنها مسلحانه برخورد خواهم کرد ، اگر هر یک از آنها را در خیابان ببینم با تیر خواهم زد ، حاج آقا مرا از این کار منع نکرد ، البته تأیید هم نکرد و تنها سکوت کرد .

روز بعد که طریقت را دیدم گفتم : چرا زنم نیامد ؟ گفت : او عاقل و بالغ است ، خودش نیامد ، گفتم : محسن ! به سازمان بگو از امروز تا یک هفته دیگر فرصت دارند که دخترم را به من برگردانند ، در غیر این صورت هر یک از آنها را در هر جا ببینم خواهم زد و آنها هم هر جا مرا دیدند بزنند .

برو به به آنها اعلان جنگ بده ، محسن کمی صحبت کرد تا مرا از تصمیمم منصرف کند ، ولی من در تصمیمم جدی بودم ، طریقت می دانست که من اگر حرفی را بگویم عملی خواهم کرد ، از این رو قیافه او خیلی درهم و نگران شد .

شب و روز من با یاد مریم سپری می شد ، حاضر بودم که برای نجات او از جان خود نیز بگذرم ، هر چه که می گذشت آتش رویارویی در من شعله ورتر می شد ، وابستگی پدر به فرزند وابستگی خاصی است که من آن روزها کاملاً آن را لمس و حس می کردم .

روزها از پی هم گذشت و خبری از رهایی مریم نشد ، خود را آماده کردم تا از فردا در مکان هایی که آشنایی دارم حاضر شده و با آنها بجنگم ، برای این که احتمال می دادم در درگیری ها خود نیز کشته شوم به منزل مادر زنم زنگ زدم تا در لحظات آخر خبری از احوال دخترم زهرا که پیش آنها بود بگیرم .

گوشی را مادر زنم برداشت ، صدایش گرفته و محزون بود ، پس از سلام و احوال پرسی او پرسید : فاطمه چطور است ؟ گفتم : الحمدالله خوب است ، سلام می رساند ، دوباره پرسید : مریم چطور است ؟ گفتم : او هم خوب است می خواستم بیارمش پیش شما .... یک دفعه او زد زیر گریه و صحبتم نیمه تمام ماند ، او هق هق گریه می کرد و دیگر نتوانست صحبت کند ، گوشی را گذاشت .

دلشوره و نگرانی مرا فرا گرفت ، فکر می کردم برای زهرا اتفاقی افتاده باشد ، ده دقیقه ای حوالی باجه تلفن قدم زدم و بعد دوباره تماس گرفتم ، باز هم مادر زنم گوشی را برداشت ، پرسیدم : مادر چه شده ؟ چرا گریه می کنی ؟ او که همچنان محزون و گرفته بود گفت : احمد آقا ! همان موقع که تو به من می گفتی فاطمه خوب است و مریم را می خواهم بیاورم پیشت ، مریم اینجا جفت پاهای مرا محکم بغل گرفته بود و ول نمی کرد و ....

از طرفی جا خوردم و از طرف دیگر خوشحال شدم که ضرب الاجل من کار خودش را کرده و آنها مریم را برگردانده اند . پرسیدم : چه اتفاقی افتاده ؟ گفت : نمی دانم ، فقط همین قدر که دیروز بعد از غروب میرزا غلامعلی تماس گرفت و گفت نوه ات پیش من است بیایید ببرید . من رفتم آنجا و دیدم که مریم در بغل اوست . میرزا غلامعلی از دوستان صمیمی پدر زنم بود که در کار خرید و فروش پارچه بود .

میرزا غلامعلی برای مادر زنم تعریف کرده بود که دیروز غروب جوانی به مغازه من آمد و در مقابل پیشخوان ایستاد ، کمی این طرف و آن طرف را ورانداز کرد ، یک نفر هم در مقابل مغازه ایستاده و داخل را نگاه می کرد .

چند لحظه بعد دختر شما (فاطمه) هم آمد و پس از سلام و احوالپرسی چند پارچه را قیمت کرد و بعد گفت : میرزا غلامعلی ! چند دقیقه بچه من اینجا باشد تا من دو تا مغازه پایین تر بروم و برگردم . گفتم : بابا دم غروب است می خواهم بروم نماز ، دیر می شود ، گفت : نه چیزی طول نمی کشد ، الان بر می گردم و رفت .

دقایقی بعد از رفتن او بچه شروع به گریه کرد ، هر چه منتظر شدم دخترت نیامد ، من هم از نماز اول وقت افتادم ، زنگ زدم به خانه شما تا بیایید این طفل معصوم را ببرید .

بعد از این تلفن ، مادرزنم سراسیمه به مغازه مزبور می رود و مریم را به همراه ساکی که لباس های بچه در آن بوده ، با خود به خانه می آورد . او گفت : وقتی زنگ زدی ، فهمیدم که شما از هم جدا شده اید و از هم خبر ندارید ، الان هم بچه آن قدر دوری کشیده و ترسیده است که اصلاً از بغل من جدا نمی شود ، گاهی حتی وقتی روی زمین است می آید و محکم پاهایم را می چسبد .

با شنیدن این خبر دلم لرزید و اشک از چشمانم جاری شد ، از وضعیتی که برای این طفل معصوم پیش آمده بود ، خیلی متأثر بودم و خود را سرزنش می کردم ، از طرفی هم خیالم از جانب بچه راحت شد .

در روزهای بعد به دیدن بچه رفتم ، او در محوطه خانه چهار دست و پا به این طرف و آن طرف می رفت ، در حالی که حال مریضی داشت و آن قدر بی توجهی و کم عاطفگی و دوری دیده بود که از همه چیز می ترسید ، مدام به بغل مادر بزرگش پناه می برد .

بعد از این حادثه دیگر از رجعت فاطمه ناامید شدم ، چند روز قبل از جدایی من با سازمان در حالی که او در وانت کنار دست من نشسته بود و به جایی می رفتیم ، از او خواستم که همراه من بیاید ، ولی او بهانه هایی آورد .

با این حال به خاطر این که او همه پل ها را خراب شده نبیند ، گفتم ، فاطمه ! جدایی من از سازمان حتمی است و حالا که نمی خواهی با من بیایی بدان که اگر یک روز به این نتیجه رسیدی که راهی که در آن می روی باطل است ، می توانی برگردی و مطمئن باش من با تمام وجود امنیتت را فراهم می کنم و اگر برای ارتباط به من دسترسی نداشتی ، کافی است به مادرت اطلاع دهی و من به دنبالت خواهم آمد .

از این رو او بهترین راه برگرداندن مریم را به من منزل مادرش تشخیص داد ، اما خودش رفت و در میان انبوهی از مه و تاریکی گم شد .

فرج نزدیک است

برای تقویت و قوام فعالیت ها و تحرکات ، شهید اندرزگو افراد همفکر و مسلمان را دور هم جمع می کرد و آنها را به هم پیوند می داد . از این رو شهید مجید توسلی جنتی (1) را با نام مستعار میثم به من معرفی کرد تا از طریق او با گروه موحدین همکاری کنم .

اندرزگو گفت : احمد ! اینها هم جوانند و هم از سازمان مجاهدین بریده اند ، البته درجه همکاری آنها در حد شما نبوده ، فقط سمپات بوده اند و تو اینها را حفظ کن و گروه تشکیل بده و سعی کن درگیر نشوید ، الان وظیفه شما فقط حفظ خودتان است .

من و میثم در چند جلسه و نشست مقدماتی مباحث نظری و اطلاعات مان را مبادله کردیم و به شرح مواضع مشترک اعتقادی و مشی مبارزه پرداختیم ، میثم را فردی معتقد ، مسلمان و متدین و پر شور یافتم ، او جوانی حدوداً 24 ساله و ورزشکار بود ، از ظاهرش پیدا بود که فردی فرز ، زرنگ و قبراق است .

در همان جلسات آشنایی ، شهید اندرزگو گفت : احمد ! اینها (میثم و دوستانش) افراد دیگری را می شناسند که در تهران و شهرستان ها هستند و امکاناتی نیز دارند ، از آنها استفاده کنید ، من برای مدتی به نجف بریا دیدن آقا می روم ، شما در نبود من مواظف هم باشید .

گفتم : حاج آقا ! من خسته شده ام ، مرا نیز با خود ببرید ، گفت : نه احمد ! شما لازم است بمانید و هوای همدیگر را داشته باشید . گفتم : پس از آقا اجازه بگیرید تا دفعه بعد با هم خارج شویم . او درخواست مرا پذیرفت و چند روز بعد راهی نجف شد .

شهید اندرزگو حدود دهم اسفند 54 از نجف بازگشت ، من و میثم برای ملاقات با او به پارکی واقع در خیابان اقبال (پارک خیام) رفتیم ، پس از سلام و احوالپرسی و ارائه گزارش فعالیت ها و قرارها پرسیدم : حاج آقا ! اجازه گرفتید که ما هم از کشور خارج شویم . گفت : من مطلب شما را خدمت آقا رساندم ، آقا فرمودند که نیازی نیست ، فرج نزدیک است ، باید خودتان را حفظ کنید ....

من ساکت شدم ، حقیقتاً آن روز منظور و مقصود توصیه و سخن حضرت امام (ره) را در نیافتم چرا که ما انتظار معجزه نداشتیم ، تا آن که سه سال بعد خورشید انقلاب اسلامی در آسمان ایران تابان شد و ما این بشارت را باور کردیم .

در این ملاقات ، شهید اندرزگو مطالب بسیار مهمی را برای ما مطرح کرد ، از جمله ضرورت تشکیل یک گروه برای افرادی که از سازمان بریده اند ، او از یک دلی ، اتحاد و انسجام این بچه ها و لزوم تبعیدت و انقیاد از یک رهبر واحد (امام خمینی) سخن بسیار گفت .

او از آنچه که برای سازمان پیش آمده بود انتقاد شدیدی کرد و من از بنیانگذاران و مؤسسین دفاع کردم و گفتم اگر آنها بودند کار به اینجا (انحراف) نمی کشید ، اندرزگو گفت : احمد ! خوب که آنها شهید شدند و رفتند ، اگر زنده می ماندند معلوم نبود که از اینها بدتر نشوند و عاقبت شان چه شود .

این جلسه مباحثه با شهید اندرزگو از به یادماندنی ترین و درس آموزترین لحظات عمر من محسوب می شود ، راهنمایی ها و هدایت های او واقعاً برای من سرنوشت ساز بود و انگیزه ای مضاعف برای ادامه راه و مبارزه در من به وجود آورد .

علاوه بر میثم ، با اطلاع شهید اندرزگو ارتباطی با محمد محمدی فاتح (برادر سعید) داشتم ، او نیز در گذشته سمپات سازمان بود و اکنون از آنها بریده بود ، به این ترتیب من با مجموعه ای از بچه مسلمان ها ارتباط پیدا کردم که برخی دانشجو بودند و در شهرستان های مختلف فعالیت می کردند .

بین دوستان میثم دانشجویی بود که هنوز مخفی نشده بود ، او در گونه چپش خال بزرگ سیاهی داشت که علامت ممیزه او بود که هر جا می رفت او را به سرعت می شناختند ، رد جلسه اولی که من در بین دوستان میثم حاضر شدم ، درباره مسئله امنیتی و نحوه قرارها صحبت کردم و بعد خطاب به این دانشجو گفتم که بهتر است تو دیگر سر قرار نیایی و دنبال دانشگاه باشی .

در ضمن هر وقت ما را گرفتند به محض اطلاع باید از دانشگاه خارج و مخفی شوی ، چرا که تو به خاطر خالی که در صورتت هست سریع شناسایی و دستگیر می شوی ، او در آن جلسه از من دلگیر شد ولی این تصمیم به صلاح گروه و خود آن دانشجو بود .

آنها از من خواستند که برای فعالیت و آموزش های رزمی ، دفاعی و تشکیلاتی به همراه آنها به شهرستان بروم ، این برای من امکان پذیر نبود ، استدلال کردم که در شهرستان فضا و محیط کوچک است و افراد به زودی شناسایی می شوند ، اما در تهران به جهت وسعت همه چیز گم است .

آنها برخواسته خود اصرار ورزیدند ، ولی من نپذیرفتم ، به آنها هم توصیه کردم که از رفتن به شهرستان بپرهیزند ، بعد پیشنهاد دادم که از این به بعد به خاطر خطراتی که برای من در پیش است تنها با یک نفرشان ارتباط داشته باشم ، می دانستم که ارتباطات گسترده ، احتمال ضربه و آسیب را بیشتر می کند ، آنها هم قبول کردند .

سپس کوچه و خیابانی را برای محل قرار تعیین کردیم و علامتی را بین خودمان به عنوان علامت سلامت مشخص کردیم ، از آن به بعد برای مدت کوتاهی تقریباً هفته ای یک جلسه با شاخه تهران این گروه جلسه داشتیم و در آن تبادل اخبار ، اطلاعات و گزارش می کردیم .

خیانت

به توصیه شهید اندرزگو ، فرهاد صفا ، محسن طریقت و شاخه مربوطه شان را به خروج از سازمان را فرا خواندم و وعده کمک ، پشتیبانی و حمایت به آنها دادم . فرهاد گفت : احمد ! اگر ما جدا شویم زود ضربه می خوریم ، گفتم : من سلامت شما را تأمین و سلاح و مهمات برایتان تهیه می کنم . پرسید : تو چطور اسلحه تهیه می کنی ؟ گفتم : شما کار نداشته باشید .

هر چه من به فرهاد گفتم ، او بهانه ها و جواب های مأیوس کننده به من می داد . از طرفی او هم دنبال این بود که مرا به شاخه خودشان جذب کند ، به همین خاطر به نتیجه ای نرسیدیم .

بعد از این که فرهاد ، محسن طریقت را جایگزین خود کرد ، دیگر ندیدمش . این دو معتقد بودند که می توان در سازمان ماند و در تاکتیک و مشی مبارزه از آنها پیروی کرد و اعتقادات مذهبی را هم به صورت فردی یا گروه محدود ، حفظ کرد . نتیجه منطقی این عقیده را بقا و حفظ خود می دانستند .

بعد از چند قراری که با محسن طریقت در کوچه و خیابان ها داشتم ، از من خواست که او را به خانه خودم ببرم ، ولی من هنوز به او اطمینان نداشتم و وضعیتش برایم مشکوک بود ، پس از اصرارهای زیاد تقاضای او را پذیرفتم . از او قول و قسم گرفتم که اگر روزی ارتباط مان قطع شد جای مرا به کسی نگوید ، از آن به بعد ملاقات ها و بحث ها و مبادله اخبار در خانه من واقع در حوالی بازارچه معزالسلطان برگزار شد .

در این جلسات محسن می گفت ( و اعتقادش بر این بود) که من الان مسلمان هستم و با تو حرف می زنم ، راست هم می گویم که مسلمان هستم ، اما نمی دانم آیا دو سال دیگر چه می شود و آیا مسلمان خواهم بود یا نه ! این که چند سال دیگر وضعیت اعتقادی من چیست نمی دانم .(2)

من می گفتم : برو مرد حسابی ! این هم شد حرف که چند سال دیگر نمی دانی چه می شوی ؟ حتماً می خواهی تکامل پیدا کنی ؟! چه کار می خواهی بکنی ؟ ببین ! اسلام آخرین دین است ، تو دنبال چه چیزی هستی ؟ بیا از این افکار موهوم دست بردار و ارتباطت را با سازمان قطع کن ... ولی او باز حرف های خود را می زد .

به خاطر تردید و شکی که به محسن طریقت داشتم هر گاه او به خانه ام می آمد ، کلتی را که از شهید اندرزگو گرفته بودم نزد خود مسلح نگه می داشتم ، او بارها از من تقاضای پول کرد ، جواب من منفی بود و گفتم که پول ما ملت است ، ملت دیگر به شما پول نمی دهد ، ولی اگر شما از سازمان جدا شوید ، من تمام امکانات و وسایلی را که نیاز دارید فراهم می کنم .

اصرار من بر جدایی آنها از سازمان بی ثمر بود ، زیرا آدم های کوچکی بودند که نیاز به قیم داشتند ، نیاز به کسی داشتند تا آنها را تر و خشک کند و همیشه بهشان بگوید که چه بکنند و چه نکنند .

کمتر از یک ماه به پایان سال 54 نمانده بود که احساس کردم دیگر هیچ امیدی به رجعت گروه صفا نیست ، در نتیجه تصمیم گرفتم که با محسن طریقت قطع ارتباط کنم و کمتر خود را در معرض سوء ظن و خطر قرار دهم ، اما با توجه به اطلاع او از محل زندگی من با دشواری مواجه شدم .

به طریقت گفتم : محسن ! گفتگوهای ما را به جایی نمی برد ، من حرف خودم را می زنم و تو هم حرف خودت را ، نه من حاضرم به آن لجن زار برگردم و نه تو حاضری که از آن جدا شوی ، این آمد و شد و قرارها و بحث هایمان هیچ نتیجه ای ندارد ، جز این که خود را بیشتر در معرض خطر و کشف قرار دهیم .

از این رو بهتر است که دیگر با هم ارتباط نداشته باشیم ، ولی قبل از قطع ارتباط باید قول به من بدهی که تا آخر وفادار می مانی و مرا لو نمی دهی . گرچه امیدی هم به قولت ندارم ، ولی مردانه بیا و حداقل تا پایان فروردین ماه سال بعد محل اختفای مرا افشا نکن .

خودت می دانی که الان بدترین ماه برای یافتن خانه است ، علاوه بر آن شرایطی که من دارم شرایط مناسبی برای تغییر و جابجایی نیست ، تو بیا مردانگی کن دو سه ماه به من فرصت بده ، بعد هر کاری دوست داشتی بکن ....

محسن از حرف من عصبانی شد و گفت : شاپور ! تو چی فکر کردی ، مگر ما خائنیم ، درست است که ما با آنها مانده ایم ولی به خاطر مبارزه است و ما مسلمانیم . در ثانی تو الان می روی یک سری بچه های مردم را دور خودت جمع می کنی و به کشتن می دهی . گفتم: من وظیفه ای شرعی دارم و کسی هم که با من می آید ، خطرات و حقایق را می داند و آگاهانه پا به میدان می گذارد .

اینهایی که تو می گویی همه حرف است ، تو می گویی معلوم نیست که در آینده وضعت چطور است ، پس برای چند روز بعدت هم نمی شود حساب کرد . با این حال به من تا یکی دو ماه بعد از عید فرصت بده تا خانه جدیدی پیدا کنم . گفت : من مسلمانم ، نه برای چند ماه برای همیشه قول مردانه می دهم که جایت را لو ندهم .

ولی اتفاقاً روزهای بعد نشان داد که آنها آن قدر آزاد نبودند که حتی بر حداقل قول شان پایبند باشند ، محسن طریقت پس از قطع ارتباط آدرس مرا در اختیار کادرهای بالای سازمان قرار داد ، آنها نیز که دل پرکینی از من داشتند ، آدرسم را در اختیار ساواک قرار دادند ، برای مدتی من تحت مراقبت و کنترل ساواک بودم .

---------------------------------------------------------

1. شهید مجید توسلی حجتی در سال 1331 در خانواده ای مذهبی در محله شاهپور تهران متولد شد ، او در کودکی و جوانی تحت تأثیر فعالیت های مذهبی و اندیشه سیاسی برادرانش از جمله مهندس محمد توسلی (اولین شهردار تهران پس از پیروزی انقلاب) قرار داشت ، وی پس از پایان تحصیلات متوسطه جذب فعالیت های فرهنگی در هنرستان صنعتی کارآموز شد . با علاقمندی و عشق با هنرجویان کارآموز ارتباط صمیمی و نزدیک داشت .

وی در سال 1350 پس از دستگیری دو برادرش (محمد و عبدالله) به اتهام فعالیت های سیاسی توسط ساواک به مطالعه جدی و عمیق مذهبی و سیاسی پرداخت ، او قبل از سال 54 با شاخه هایی از سازمان مجاهدین خلق ارتباط یافت ، ولی پس از اعلام تغییر ایدئولوژیک و شروع انحراف سازمان از آن جدا شد و به گروه های مسلحانه مسلمان پیوست .

مهندس محمد توسلی بریا ما نوشت : ساواک او را زیر نظر داشت و برای بازداشت او به دفعات به منزل وی در خیابان مولوی مراجعه می کرد ، روزی که او برای دیدار مادرش رفتته بود مأموران ساواک برای دستگیریش اقدام می کنند که وی با تیزهوشی امنیتی از طریق پشت بام خانه همسایه موفق به فرار می شود و از این تاریخ زندگی مخفی کامل شهید مجید توسلی آغاز می شود تا این که سرانجام در سال 56 در شهر مقدس مشهد در یک درگیری به شهادت رسید . (آرشیو واحد تاریخ شفاهی ، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی)

2. کمتر از یک ماه بعد از شهادت فرهاد صفا ، محمد صادق و محسن طریقت هر دو مارکسیست می شوند ، این دو نفر کوشش هایی در جهت کنترل سازمان آغاز می کنند و سعی می کنند بقیه شاخه ها را هم مارکسیست کنند .... (جزوه مواضع گروه ها در زندان)

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

مهدی عسکری، بنیاد هابیلیان

دعوای دشمنان فراری

گزارش میدل ایست آی دربارۀ تحرکات اخیر منافقین در آمریکا:

منافقین؛ از لیست تروریستی تا راهروهای کنگره!

قرارگاه قدس سپاه اعلام کرد

شهادت دو پاسدار در مرز سراوان

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده، بنیاد هابیلیان

منافقین از بحران نان می‌خورند!

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده

مروری بر پیشینه گروهک منافقین

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
4
تاریخ : 1358/04/04
5
تاریخ : 1358/04/05
10
تاریخ : 1358/04/10
12
تاریخ : 1358/04/12
16
تاریخ : 1358/04/16
20
تاریخ : 1358/04/20
24
تاریخ : 1358/04/24
26
تاریخ : 1358/04/26
27
تاریخ : 1358/04/27
29
تاریخ : 1358/04/29
30
تاریخ : 1358/04/30
31
تاریخ : 1358/04/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان