آشنایی با محمد مفیدی

قسمت بیست و دوم خاطرات احمد احمد

از بزرگترین دستاوردهای دوران سربازی آشنایی با شهید محمد مفیدی (1) بود که شرح آن بسیار جالب است .

در پادگان کرج من در گروهان 6 بودم ، هنگامی که اسامی سربازان را می خواندند نام لاجوردی را از گروهان 3 شنیدم ، حدس زدم که او با اسدالله لاجوردی نسبتی داشته باشد ، به سراغش رفتم و مسئله را از او سؤال کردم ، گفت که با او نسبت دارد .

به هر حال با او دوست شدم ، در رفت و آمدهایم توجه ام به جوان قد بلندی که با لاجوردی در ارتباط بود ، جلب شد . چند روزی در حال او دقیق شدم ، دیدم که قرآن را بسیار خوب و شیوا و بدون غلط می خواند ، در آن فضا و زمان این نوع آشنایی با قرآن ملاک و معیار خوبی برای شناخت برخی افراد مذهبی بود ، لذا طرح دوستی را با او ریختم و به تدریج اطلاعاتی راجع به او کسب کردم ، او فقط مرا با عنوان سرکار احمد احمد می شناخت .

مدتی که گذشت من برخی مسائل اعتقادی و سیاسی را با او طرح کردم ، برخورد و واکنش محمد بسیار پخته و سنجیده بود ، دریافتم که او فردی کاملاً سیاسی _ مذهبی است ، در روزهای بعد تمام اوقات فراغت ما صرف مباحث سیاسی و اعتقادی می شد ، بعد فهمیدم که مصطفی مفیدی (2) برادر او در دکتر عباس شیبانی (3) شوهر خواهرش هستند و او اطلاعات سیاسی خوبی دارد .

پس از گذشت سه ماه هر دو نسبت به یکدیگر اعتماد و اطمینان متقابل یافتیم ، او برخی فعالیت های سیاسی و مبارزاتی خود را با من در میان گذاشت ، من نیز او را به عباس آقا زمانی معرفی کردم تا پس از تأیید وی جذب حزب الله شود ، محمد چند جلسه ای با عباس به بحث و گفتگو نشست و پس از آن وارد کادر مرکزی حزب الله شد .

مفیدی در میانه دوره آموزشی به این نتیجه رسید که به هر نحوی شده از ادامه دوره خدمت سر باز زند ، زیرا می پنداشت که سربازی وقت تلف کردن است و باید به سراغ اصل مبارزه رفت .

از طریق شوهر خواهرش (دکتر شیبانی) با دکتر کاظم سامی (4) ارتباط برقرار کرد ، او روانپزشک بود و راهنمایی های لازم را به محمد ارائه داد ، دکتر سامی تنها راه خلاصی از سربازی را در پیش گرفتن مشی دیوانگان و محجورین دانست . محمد نیز با استفاده از مشورت های دکتر نقش یک روان پریش و دیوانه را بدون کوچکترین اشتباهی بازی کرد .

او گاه ساعت ها به یک نقطه خیره می شد ، حالت ها و رفتارهای غیر عادی را آنچنان ماهرانه به نمایش می گذاشت که برای هیچ کس جای شک و شبهه نمانده بود که دیوانه است . تمام تست ها و آزمایش های روان شناسی روی او مثبت بود ، پس از مدتی فرماندهان از وجود یک دیوانه در پادگان احساس خطر کردند و به او معافیت از خدمت سربازی دادند .

پس از اخذ معافیت به دامن مبارزه بازگشت و فعالیت خود را در حزب الله شدت بخشید ، او استعداد عجیبی در برقراری ارتباط با گروه های مختلف داشت و توانست اخبار بسیار خوبی برای ما از آنها بگیرد .فعالیت های بعدی محمد مفیدی و نقش او در ترور سرتیپ طاهری دستگیری و شکنجه های این شهید خود داستانی است بزرگ که با بیان خلاصه حق مطلب را ادا نمی شود.(5)

سپاهی ترویج آبادانی و مسکن سمنان

پس از پایان دوره آموزشی و کسب اطلاعاتی در خصوص بهداشت ، آبادانی و عمران ، آبیاری ، کشاورزی و .... منتظر بودم تا به یکی از روستاها و شهرستان ها اعزام شوم و از نظام خشک ارتش رها شده و به مردم خدمت کنم .

هر چند اعتقاد راسخ داشتم که شکل گیری چنین سازمان ها و تشکیلات نظامی و حکومتی از قبیل سپاهی ترویج آبادانی و مسکن و سپاهی دانش نوعی عوامفریبی و رفورم و تبلیغات رژیم است ، به هر حال من فرصت را مغتنم شمرده و سعی کردم شرایط را به نفع خود عوض کرده و تحت لوای سپاهی ترویج آبادانی به مردم خدمت کنم .

به دلیل نمرات خوبی که در امتحان کسب کردم ، به من امتیاز دادند که شهرستان محل خدمتم را خود انتخاب کنم ، من نیز به خاطر این که از صحنه مبارزه و ارتباط با دوستان ، مبارزین و گروه حزب الله دور نباشم و به وظایف تشکیلاتی خود برسم ، پس از یک بررسی کوتاه شهرستان سمنان را انتخاب کردم .

در فروردین ماه 1348 عازم سمنان شدم ، اداره آبادانی و مسکن سمنان داخل ساختمان و فرمانداری کل بود ، ابتدا به نزد آقای دبیران فرماندار وقت رفته و خود را معرفی کردم ، او کمی از کلیات و مسائل عمده سمنان برایم گفت و بعد به روستای خیرآباد معرفیم کرد .

این روستا و روستای دیگری به نام رکن آباد حدود سه کیلومتری جنوب راه آهن شهر واقع شده بود ، بعد از این دو روستا کویر آغاز می شد ، در فاصله از این دو روستا معدن گوگرد حاجی آباد قرار داشت که برخی از مردان این روستاها در آن کار می کردند .

فردی به نام قهرمانی از اراده آبادانی و مسکن مرا به روستای خیرآباد راهنمایی کرد ، برای اجاره کردن اتاق یا خانه ای به چند جا مراجعه کردیم ، ولی نتیجه ای نگرفتیم . در آخر به خانه ای که مدت ها صاحبش آن را ترک کرده و به تهران رفته بود سری زدیم ، تقریباً مکان مناسبی بود ، قهرمانی توانست به نحوی اجازه سکونت در آن را از صاحبش در تهران بگیرد .

به این ترتیب در آنجا ساکن شدم ، وقت زیادی برای نظافت و تمیز کردن این کهنه ساختمان گذاشتم ، بعد گشتی در داخل ده زدم ، جمعیت آن حدود 250 خانوار برآورد کردم ، اولین مسئله ای که توجه ام را جلب کرد آب آشامیدنی بود .

در این روز و روزهای بعد می دیدم که زنان و دختران روستا آب را که غیر بهداشتی بود از راه دور و از یک قنات در دلوهای لاستیکی و ظرف های شبیه به آن به خانه هایشان می آوردند ، یا این که شب ها مردانی که از محل کار به منزل می آمدند با خود کوزه یا دبه آبی می آوردند .

بیچارگی و فلاکت از سر و روی روستا و اهالی آن می بارید ، این در حالی بود که روستایی در عین فقر و درماندگی خانواده ای به نام وفا شریعتی را در خود داشت که بسیار متمکن و متجمل بودند .

آنها دارای خانه ای وسیع و مجللی بودند که در آن چاه عمیق و استخری بود که علاوه بر آب شرب مصرفی خود ، زمین های کشاورزی شان را نیز آبیاری می کردند ، در حالی که سایر مردم روستا از آب آشامیدنی محروم بودند ، امکانات و وسایل رفاهی متمرکز در این خانه برخی رجل و افراد ثروتمند سمنان را برای تفریح و شنا به آنجا می کشاند .

برای من مشاهده صحنه های تشنگی مردم روستا در مقابل استخر پر از آب شیرین وفا شریعتی ها بسیار دردناک بود ، شعله های فقر در این روستا زبانه می کشید ، پاهای پینه بسته زنان و دختران که از مسافت دور دلو آب را بر شانه می کشیدند روی قلب من سنگینی می کرد و دست های زمخت و رنجور مردان و پسران که شب ها از کاری طاقت فرسا در معدن و یا کارخانه ریسندگی و زمین های کشاورزی ، خالی به خانه باز می گشتند اشک را در چشمان من می جوشاند .

تحمل این همه تفاوت و تبعیض طبقاتی برایم سخت بود ، رفاه مفرط وفا شریعتی و بدبختی و فلاکت خیرآبادی ها و رکن آبادی ها نمونه کوچک ولی بارز ظلم و تجسم ناعدالتی رژیم ستم شاهی بود . برای من دیدن این صحنه ها و لمس کردن حرمان و بدبختی مردم انگیزه ای قوی برای مبارزه با ظلم و تلاشی برای بر هم چیدن سفره ستم و طاغوت شد .

در روزهای گرم و سوزان کویر دوغ و در روزهای سرد و خشک زمستان بادنجان خشک شده قوت غالب مردم روستا بود ، از ابتدایی ترین امکانات بهداشتی و رفاهی نظیر درمانگاه و حمام محروم بودند . این مردم به خاطر رنج ها و مصائبی که توسط افراد و مسئولین مختلف بر سر آنها آمده بود نسبت به همه چیز و همه کس بی اعتماد شده بودند .

در روزهای اول متوجه شدم که مردم از من گریزانند و اصلاً مایل به ارتباط و صحبت نیستند ، آنها حتی جواب سلام مرا نمی دادند ، وضعیت عجیبی بود ، نمی دانستم که چه کار کنم ، تا این که یک روز در دکانی با پیرمردی مواجه شدم که رفتارش کمی با دیگران فرق می کرد .

از او به خاطر رفتار و برخورد مردم گله و شکایت کردم و گفتم که من برای کمک به این مردم ، خانه و کاشانه خود را رها کرده ام ، آمده ام تا برایشان آب بیاورم ، حمام و مدرسه بسازم و .... پیرمرد گفت مردم با سپاهی مخالفند ، چه سپاهی دانش باشد ، چه سپاهی آبادانی و مسکن .

در جواب چرای من گفت که قبل از تو هم افرادی با این حرف ها آمدند و به آنها نارو زدند و حتی اعمال خلاف و منافی عفت مرتکب شدند و رفتند . از این رو آنها از این سپاهی دانش ها و آبادانی مسکن ها متنفرند ، گفتم هر 5 انگشت یکی نیست ، من با آنها فرق دارم و می خواهم خدمت کنم ، از بیچارگی مردم ناراحتم و ....

صحبت های این پیرمرد ساعت ها مرا به فکر فرو برد ، از آنچه که بر این جماعت گذشته بود اندوهگین بودم ، چاره ای نداشتم که چند روزی دیگر به همین منوال ادامه دهم ، در این روزها به اطراف ده سری زدم و اوقات خودم را به کتاب خواندن می گذراندم و برای نماز به مسجد می رفتم .

مدتی که گذشت وقتی مردم متوجه تقیدم به نماز و رفتار و آداب اسلامی ام شدند ، رفتار خود را آرام آرام تغییر دادند ، ابتدا جواب سلامم را گفتند و در مراحل بعد احترام بیشتری کردند و .... این شد که نماز در اینجا نجات بخش من از انزوا و عزلت شد .

روزی پسر بچه ای را در گوشه کوچه ای در حال گریه دیدم ، از او استمالت کرده و علت گریه اش را پرسیدم ، پسرک در حالی که اشکش را با گوشه های آستینش پاک می کرد گفت که مادرش مریض است و کاری نمی تواند برایش بکند .

من به شهر رفته و از شیر و خورشید آمبولانس آوردم و مادر پسرک را به بیمارستان بردم ، در بیمارستان برای بستری کردن مادر پول و پیش پرداخت خواستند که با ضمانت من از خواسته خود صرف نظر کرده و او را بستری نمودند .

حدود ده روز بعد برای مرخصی به تهران آمدم و چند روزی به کارهای شخصی و تشکیلاتی مشغول بودم ، در این فرصت مادر پسرک بهبود یافته بود ، ولی به دلیل نپرداختن حسابش اجازه ترخیص به او نداده بودند .

وقتی که به سمنان بازگشتم ، به محض آگاهی از قضیه به نزد رئیس بیمارستان رفتم و وضعیت رقت بار و ترحم آمیز آن بیمار را توضیح دادم و خواستار مساعدت شدم ، به او گفتم که من یک سرباز و گروهبان 3 بیشتر نیستم و اگر در این امر دخالت کردم فقط به خاطر رضای خدا بوده است . رئیس بیمارستان به گفته های من اعتماد کرد و همانجا برگ ترخیص او را امضا کرد و بعد من او را به ده آوردم .

این اقدام من برای مردم غیر قابل باور بود و آنان را متحول کرد ، هنگامی که به اتفاق بیمار وارد روستا شدم آنها آنچنان مرا در بر گرفتند و محبت ورزیدند که باورم نمی شد ، این احساس ناباوری متقابل بود زیرا آنها تا آن موقع انتظار چنین عملی را از یک سپاهی آبادانی و مسکن نداشتند .

از این به بعد اوضاع به نفع من تغییر کرد ، مردم که به من اعتماد کرده بودند دائم در تلاش بودند به بهانه هایی به من نزدیک شده و صحبت کنند و یا کاری برایم انجام دهند ، غذا ، آب آشامیدنی ، میوه و ... می آوردند .

من با شدت کمک ها و هدایای آنها را رد می کردم چرا که می دیدم آنها در عین نیاز چنین احسان می کنند ، این مردم ساده و بی مدعا مرا وارد زندگی شان کرده و اسرار و درد دلهایشان را برایم بازگو می کردند .

وجود من در مجالس شادی و عزای آنها خیلی مهم بود ، این برای من یک پیروزی بود و به راستی که اعتقادم بر این بود و هست که با درستی ، صداقت و راستی می توان بر قلب های مردم حکومت کرد ، این همه به دست نمی آید جز به لطف خدای متعال .

___________________________

1 . محمد مفیدی در سال 1327 در تهران متولد شد و تحصیلات خود را در رشته طبیعی در مدرسه دارالفنون گذراند . او به خاطر مناسبات خانوادگی به نهضت آزادی آشنا بود و در جوانی از طریق احمد احمد به حزب الله دعوت شد . وی فعالیت های مبارزاتی خود را با سعید صفار اول و علیرضا سپاسی آشتیانی پی گرفت و از طریق اینها به سازمان مجاهدین خلق پیوست .

او در دوران مبارزه با نام های مستعار محمد لطفی و محمد امینی به فعالیت می پرداخت ، محمد در سال 1350 یک مرتبه مورد سوءظن مأمورین کلانتری بخش 7 فرار گرفت و دستگیر شد و پس از رفع مظنونیت آزاد شد . او از شهریور سال 1350 پس از ضربه ساواک به سازمان مجاهدین همواره تحت تعقیب بود ، او در مرداد ماه سال 51 به همراه محمد باقر عباسی و علیرضا سپاسی آشتیانی دست به ترور موفق سرتیپ طاهری زدند ، در اوایل شهریور سال 51 مفیدی و عبادی دستگیر شدند و پس از شکنجه های فراوان سرانجام در تاریخ 5/10/1351 به دست دژخیمان ساواک در خون پاک خود می غلتند و به دیدار دوست می شتابند ، شهید محمد مفیدی در دفاعیات خود در دادگاه چنین گفت:

" ....طاهری قاتل اعدام شد ، تا همه خائنین و ستمگران بدانند که ولو چند روزی هم از جزای عملشان بگریزند لیکن عاقبت دست خدا و خلق آنها را به سزای سیاهکاری هایشان خواهد رساند . اما این که چرا طاهری را انتخاب کردیم دلایل فراوانی داشت ، در جریان کشتار وحشیانه 15 خرداد او در مقام معاونت پلیس تهران تیراندازی و سرکوب مردم بی پناه و بی گناه را هدایت می کرد ، پی آیا نمی باید او را قصاص می کردیم ..."

2- مصطفی مفیدی از اعضای قدیمی نهضت آزادی بود که در سال 1350 مارکسیست شد و پس از پیروزی انقلاب به خاطر عضویت و فعالیت در حزب توده بازداشت و زندانی بود ، اما پی از ندامت و تعهد از زندان آزاد شد .

3- دکتر عباس شیبانی در سال 1310 متولد شد ، او مبارزات خود را قبل از ورود به دانشگاه در جبهه ملی شروع کرد ، پس از ورود به دانشگاه و تحصیل در رشته پزشکی فعالیت های سیاسی خود را تشدید کرد ، پس از کودتای 28 مرداد از جمله رهبران نهضت مقاومت ملی محسوب می شد ، وی در سال 1335 پس از تظاهرات حمایت آمیز از مصر و علیه حملات اسرائیل ، انگلیس و فرانسه به آن کشور از دانشگاه اخراج شد .

او توسط فرمانداری نظامی دستگیر و به شهر مشهد تبعید شد ، در آنجا در کنار استاد محمد تقی شریعتی به مبارزه خود ادامه داد ، او در شکل گیری جبهه ملی دوم در سال 1339 نقش اساسی داشت و یکی از پایه گذاران نهضت آزادی نیز هست ، او در سال 51 به علت همکاری با شهید محمد مفیدی برادر خانمش دستگیر و به زندان محکوم شد.

دکتر شیبانی در طول مبارزات ستم ستیز خود 9 بار دستگیر و مجموعاً حدود 13 سال در زندان به سر برد ، پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مسئولیت های مختلفی چون عضویت در شورای انقلاب ، نمایندگی مجلس خبرگان قانون اساسی ، وزارت کشاورزی ، سرپرستی دانشگاه تهران ، ریاست سازمان نظام پزشکی ، عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی ، 5 دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی منشأ خدمات ارزنده ای بود و هست .

4- دکتر کاظم سامی کرمانی فرزند غلامرضا در سال 1313 در شهر مقدس مشهد متولد شد ، او که دوست و همرزم دکتر علی شریعتی بود به هنگام تحصیل در دبیرستان به نهضت ملی شدن صنعت نفت و عرصه مبارزه پیوست ، وی از سال 1330 به بعد به عنوان عضو مؤسس کمیته شهرستان در جمعیت آزادی مردم ایران و سپس حزب مردم ایران در خراسان فعالیت نمود ، در سال 1330 برای اولین بار دستگیر شد .

در قیام خرداد 42 شرکت داشت و چون تحت تعقیب مأموران امنیتی بود مدت ها زندگی مخفی را در پیش گرفت ، او بعدها تحصیلات خود را پی گرفت و موفق به اخذ دکترای پزشکی و تخصصی روان پزشکی شد ، علاوه بر آن در رشته جامعه شناسی فوق لیسانس گرفت ، او در ادامه فعالیت های سیاسی خود با عده ای از همکاران خود در جنبش انقلابی مردم مسلمان ایران (جاما) به مبارزه با طاغوت پرداخت ، وی یک بار در سال 1344 دستگیر و در زندان با آیت الله طالقانی مأنوس شد ، او مدت 9 سال (38تا57) ممنوع الخروج بود .

دکتر کاظم سامی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان اولین وزیر بهداری تعیین شد ، سرپرستی هلال احمر ، نمایندگی مجلس شورای اسلامی از دیگر مسئولیت های وی بود ، وی سرانجام در آذر ماه سال 1367 مورد حمله شخصی ناشناس که به عنوان بیمار روانی به مطب وی مراجعه کرده بود قرار گرفت و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در گذشت .

5- آقای مسعود حقگو در خاطرات خود درباره محمد مفیدی چنین می گوید : " مفیدی از اعضای حزب الله بود ، او پس از ترور سرتیپ طاهری به همراه محمد باقر عباسی دستگیر می شوند ، محمد مفیدی آدم جالب و بسیار ورزیده ای بود ، او در سال 51 در سلول بغلی من بود و برایم نحوه ترور را با لهجه عربی ( با گذاردن الف و لام عربی بر کلمات فارسی) تعریف کرد . نگهبانان فکر می کردند او عربی صحبت می کند ....

او گفت : با لباس مبدل کارگرهای نقاشی با یک موتور هندا به منزل سرتیپ طاهری می روند ، وقتی وارد می شوند طاهری می بیند در دست محمد یک کلت است ، کپ می کند ، مفیدی ماشه را می کشد ، ولی کلت گیر کرده و شلیک نمی کند ، طاهری وحشت می کند ، با این که مسلح بوده دستپاچه می شود و نمی تواند دست به اسلحه شود .

باقر عباسی که این صحنه را می بیند تیری به شکم طاهری می زند و او به زمین می افتد و شروع به التماس می کند و با حالت زاری می گوید که غلط کردم ، استعفا می دهم ، رحم کنید و چه و چه . تیرهای بعدی را به پیشانی او می زنند و یکی هم به کف دست او .

محمد کلاه او را برداشته و با خود می برد و پس از دستگیری سر این کلاه هم خیلی شکنجه می شود و کتک می خورد ، چرا که ساواکی ها آن را نشانه نظام و اقتدار ارتش می دانستند ، با این ترور ساواک به هم ریخت ، شاه دستور داد که هر طور شده قاتلین او را بگیرند ...

ساواک کنترل ها و گشت های شدیدی را اعمال کرد ، سرانجام یک روز که محمد و باقر با هم در خیابان آب منگل صحبت می کردند پاسبانی به آنها مشکوک می شود و آنها را تعقیب می کند و دستور ایست می دهد ، محمد می گفت که من دستهایم را بالا آوردم و گفتم بفرمایید ، خب محمد درشت هیکل و ورزشکار بود ، پاسبان او را بازرسی بدنی می کند و وقتی متوجه اسلحه محمد می شود ، وا خورده می گوید : ب ... ب ... بخشید ، محمد امان نمی دهد و با اسلحه توی سر او می زند و بعد شلیک می کند .

گلوله از پیشانی وارد می شود ولی به مغزش نمی رسد ، فردی به نام حسین طوطی که فردی بسیار کثیف و فاسد بوده است و جوان های بسیاری را به دامن فساد کشیده بود صدای گلوله را می شنود ، دنبال باقر و محمد می کند ، آنها هم با سرعت می دوند تا فردی به نام حسین درویش در حالی که پیت حلبی در دست داشت در همان خیابان آب منگل جلو آنها سبز می شود ، محمد از او می خواهد که کنار برود ولی او به طرف آنها حمله می کند ، محمد هم او را نقش بر زمین می کند .

به این ترتیب تعدادی از مردم به رهبری حسین طوطی و یک چوب فروش خبیث که در آن حوالی مغازه داشت به دنبال آنها می دوند ، سر خیابان ادیب این دو از هم جدا می شوند ، مردم بیشتر دنبال باقر عباسی می دوند ، او پس از کمی دویدن نفسش می گیرد و مردم بر سر و کول او می ریزند و به این ترتیب او گیر می افتد .

محمد که مسلح بوده در چند جا تیراندازی می کند و سرانجام با متوقف کردن یک موتور سوار ، موتور گازی او را برداشته و فرار می کند ، ولی مردم هم از همه جا بی خبر با ماشین و موتور دنبال او می روند ، محمد به کوچه اولی در خیابان خاوران می پیچد و به بن بست می خورد ، موتور را کنار دیوار می گذارد و روی آن رفته و به آن طرف دیوار می پرد . وارد یک مدرسه می شود که در آن کلاس شبانه برقرار بوده است ، شاگردان آن مدرسه با سر و صدا و وحشت شروع به فرار از در بزرگ مدرسه می کنند ، بالاخره محمد وارد کوچه ای شده و فرار می کند .

ساواک پس از شکنجه باقر عباسی عکسی از محمد را به دست می آورد ، محمد یک نقطه ضعف داشت و آن خال بزرگی و درشتی بود که بر روی پلک یکی از چشمانش بود و کاملاً او را از دیگران متمایز می کرد ، سرانجام یکی دو هفته بعد از فرار ، محمد در میدان عشرت آباد (سپاه) توسط ساواکی ها شناسایی و دستگیر می شود .

او فرد بسیار جالب با شهامت و خیلی شجاعی بود ، او اصلاً از خود ضعف نشان نداد و خیلی قوی و قدرتمند در برابر بازجویی ها ظاهر شد ، آنها هم خیلی به او احترام می گذاشتند ، یادم است که پای او حدود ده سانت باد کرده بود و بر اثر شکنجه تمام لایه های زیر گوشت آن چرک کرده بود ، او زمانی که برای اعدام می رفت تقریباً تمام پایش پر از چرک بود ، او نیشتری به پایش زد که به اندازه یک تشت خون و چرک در آن پر شد .

(آرشیو واحد تاریخ شفاهی ، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی)


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

صادق خاراباف، بنیاد هابیلیان

موج سواری روی سیل با تخم مرغ های آرم خورده!

علی رحمانی، بنیاد هابیلیان

زنان در گروهک منافقین

دکتر مصطفی انتظاری‌هروی، بنیاد هابیلیان

دردسرهای منافقین برای میزبان های مغموم؛ از سرکوب مردم تا دزدی!

دکتر نواب محمدی‌، بنیاد هابیلیان

صید ماهی گندیدۀ منافقین از آب گل‌آلود سیل

مهدی عسکری، بنیاد هابیلیان

رقص لاشخورها

محمدمهدی حسین‌پور، بنیاد هابیلیان

ترس نقاط (کانون) شورشی از مردم یا نیروهای امنیتی؟

دکتر مصطفی مطهری؛ بنیاد هابیلیان

منافقین و ماجرای تخم مرغ ها و سبد بلایای طبیعی

جدیدترین مطالب

دکتر نواب محمدی‌، بنیاد هابیلیان

صید ماهی گندیدۀ منافقین از آب گل‌آلود سیل

محمدمهدی حسین‌پور، بنیاد هابیلیان

ترس نقاط (کانون) شورشی از مردم یا نیروهای امنیتی؟

نماینده کلیمیان ایران

منافقین فرزندان خلف استالین هستند

مروری بر نقش آمریکا در عملیات‌ تروریستی در ایران بعد از پیروزی انقلاب

ردپای سازمان سیا از جنایات منافقین تا ترور شهدای هسته‌ای

دکتر نواب محمدی‌، بنیاد هابیلیان

آمریکا روزی از گاو شیرده‌اش انتقام خواهد گرفت

دکتر مصطفی مطهری؛ بنیاد هابیلیان

منافقین و ماجرای تخم مرغ ها و سبد بلایای طبیعی

Previous MonthNext Month
فروردین 1358
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
2
3
4
10
تاریخ : 1358/01/10
26
29
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان