ارادت پدر به اباعبدالله سبب شهادت پسرانش شد

Etemadi Familyشهید علی اعتمادی عیدگاهی 1خرداد 1342 در ایام ماه مبارک رمضان در مشهد متولد شد. پدرش پارچه فروش بود و مادرش خانه دار. وی فرزند اول خانواده بود و در کارهای مغازه کمک پدرش بود؛ علاوه بر آن به کارهای فنی نیز بسیار علاقه مند بود و این موجب شد در رشته الکترونیک هنرستان به ادامه تحصیل بپردازد.

شهید اعتمادی فردی بسیار فعال و انقلابی بود؛ نقش فعال وی در تظاهرات و هماهنگی مردم برای حضور در راهپیمایی ها گویای این مطلب است.

این شهید بزرگوار سرانجام در تاریخ 19 فروردین 1360 در ارتفاعات اورامانات کردستان در حین درگیری با گروهک تروریستی کومله بر اثر اصابت گلوله به گردن و پس از آن انفجار تله انفجاری و متلاشی شدن بدنش به شهادت رسید.

آنچه در ادامه خواهید خواند حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان است از دیدار با خانواده شهید علی اعتمادی عیدگاهی:

هنوز که هنوز است بعد از گذشت سالهای متمادی، عده ای در تروریست خواندن و یا حتی تروریست دانستن گروهک های ملحد کومله و دمکرات تردید دارند. برای اینکه این گروهک های تروریستی را بیشتر بشناسیم راهی جز مرور جنایات شان نداریم و این مهم ما را واداشته است که مدتی به سراغ خانواده شهدایی برویم که مظلومانه توسط این گروهک ها به شهادت رسیده اند. یاد این شهیدان ذهن را ناخودآگاه می برد سراغ سخن رهبر معظم انقلاب (حفظه الله) که شهدای غرب کشور را شهدای بصیرت نامیده اند. شهدای غرب کشور، شهدای سرزمین مجاهدت های خاموش، عمل به هنگام و به اندازه داشتند؛ شاید اگر شما هم از زبان مادر شهید علی اعتمادی بشنوید بهتر متوجه شوید.

ناخودآگاه و بی دلیل از این دیدار حس خوبی داشتیم. وقتی وارد منزل شدیم احساسمان بهتر هم شد. پدر و مادر شهید استقبال گرمی کردند و گوشه ای نشستیم. مادر شهید کنارمان نشست و پدر شهید هم کنار او. این خانواده گنجینه حرف های ناب بودند. وقتی از مادر شهید خواستیم با پسرش آشنایمان کند سخن را اینگونه شروع کرد:

Etemadi1«زمانی که امام خمینی (ره) فرمودند «سربازان من در گهواره ها هستند» علی شیرخوار بود. سال 1342 به دنیا آمد. بعد او خداوند 3پسر و یک دختر دیگر هم به ما داد؛ البته علی و یکی از برادرهایش شهید شدند. پدرشان پارچه فروش بود. من هم مانند بیشتر زن های قدیم در خانه مشغول بودم. بیشتر وقتم را صرف بچه ها می کردم. علی پسر بازیگوشی بود. چند سالی بیشتر نداشت که با بالش ها برای خودش سنگر درست می کرد و می گفت: «من باید از شما دفاع کنم.» گاهی هم در همان بچگی آچار و پیچ گوشتی برمی داشت و با وسیله ای سرگرم بود. بخاطر علاقه اش به کارهای فنی به هنرستان رفت و در رشته الکترونیک تحصیلش را ادامه داد. همیشه اوقات بیکاری را در مغازه پدرش می گذراند. چون فرزند اول بود و حاج آقا تنها بود به پدرش خیلی کمک می کرد. با هم صمیمی بودند؛ با من هم همینطور. خانواده ما یک جمع دوستانه بود. زندگی مان خیلی آرام می گذشت تا زمانی که انقلاب روزی مان شد. علی آن زمان نوجوان بود؛ اما خیلی فعالیت داشت. در راهپیمایی ها شرکت می کرد، عکس های امام خمینی (ره) را بین مردم توزیع می کرد و روی دیوار ها شعار می نوشت؛ حتی زمانی که سربازان شاه به بیمارستان امام رضا (علیه السلام) حمله کرده بودند همراه عده ای از مردم برای مقابله با آنها رفت.

در گیرودار درگیری ها و تظاهرات بود که متوجه شدم علی با حضرت آیت الله خامنه ای آشنا شده و با ایشان رفت و آمد دارد. به یاد دارم روزی با صورت خونی به خانه آمد. نگران شدم و حالش را پرسیدم. گفت: «می خواستند آقای خامنه ای را ترور کنند که خدا رو شکر موفق نشدند.» پسر شجاعی بود و در عین حال رازدار. خیلی از حرف ها و کارهایش را مطرح نمی کرد آن هم بخاطر اینکه ما نگران نشویم.

بعد از پیروزی انقلاب نمی دانم چه شد که حال و هوای کردستان و مبارزه به سرش افتاد. حرفش را یک کلام کرد و گفت می خواهم به کردستان بروم. پدرش آدم منطقی و انقلابی بود، برای همین مخالفتی نکرد. سه ماه کردستان بود. قصد کرده بود برای مرخصی برگردد. خوشحال بودم که بعد از سه ماه دوباره می بینمش. واقعا دلتنگش بودیم. منتظر بازگشتش بودیم که زنگ زد و گفت: «اینجا کمبود نیرو داریم. نمیتونم برگردم. نگران نباشین.» خیلی به فکر ما بود. این تماسش هم بخاطر این بود که ما را از نگرانی در بیاورد.

نمی دانم با مبارزات اوایل انقلاب در کردستان آشنا هستید یا نه؟! مبارزه در کردستان واقعا سخت بود. تشخیص مردم از منافقین، کومله و دمکرات از پاسدار و بسیجی، خودی از غیر خودی سخت بود؛ چون معمولا لباس خاصی نداشتند که شاخص شان کند. باید بصیرت داشته باشی تا چهره نفاق را بشناسی. علی روزها در شهرهای کردستان بعنوان نیروی اطلاعات با لباس شخصی بود و شب ها با لباس سپاه مشغول مبارزه با ضدانقلاب. شما یادتان نمی آید؛ شاید هم آن زمان نبودید. کومله و دمکرات بیشتر شب ها به شرارت می پرداختند. ان شاءالله خداوند این منافقین بدتر از کفار را اگر قابل هدایتند، هدایتشان کند اگر نه از صفحه روزگار محو کند که دل ملتی را خون کرده اند و بالاتر از همه دل رهبرمان را.

فروردین ماه 1360 علی و گروهی از رزمنده ها برای انجام ماموریتی به ارتفاعات اورامانات کردستان اعزام شده بودند. باید با کومله ها مقابله می کردند. به ما گفتند در همان درگیری تیری به گلوی علی برخورد می کند و بعد از آن با انفجار تله انفجاری به شهادت می رسد. وقتی خبر شهادتش را آوردند از پیکرش خبری نبود. پیکر علی در ارتفاعات اورامانات مانده بود تا یک سال بعد که ارتفاعات از کومله ها پس گرفته شد.

علی عاقبت به خیر شد برادر دیگرش هم همین طور. به یقین می دانم ارادت پدرشان به حضرت امام حسین(علیه السلام) و روضه هایی که ایام محرم برگزار می کرد این بچه ها را به این جا رساند. مگر می شود در و دیوار خانه ای با پرچم اباعبدالله سیاهپوش شده باشد و آقا اهل آن خانواده را به خود واگذارد؟» شاید آرامش ما هم هنگام ورود به همین خاطر بود؛ به خاطر عجین شدن این خانه با نام اباعبدالله. به قول شهید آوینی«شرف المکان بالمکین»[1]

پی نوشت:

[1] برگرفته از حدیث مفاخره، حضرت زهرا (سلام الله علیها)

 

 

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9603554&tmpl=component
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

شهید سازمان پیشمرگان مسلنان کرد

شهید جلال فرج‌پور

مهدی عسکری، بنیاد هابیلیان

چند می گیری از لیست تروریستی خارج کنی؟

چامسکی فیلسوف و نظریه‌پرداز آمریکایی

ترور سردار سلیمانی ثابت کرد که آمریکا یک دولت یاغی است

شهید استان خراسان

شهید احمد عسگرزاده

دردسرهای حمایت از سعودی ها برای سیاست خارجی ایالات متحده

باخت آمریکا در خاورمیانه با ترور سردار شروع شد

شهید استان خراسان

شهید سیداسماعیل موسوی

علی رحمانی؛ بنیاد هابیلیان

ریشه اصلی تروریسم در غرب آسیا

مهر 1359
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
9
تاریخ : 1359/07/09
14
تاریخ : 1359/07/14
16
تاریخ : 1359/07/16
21
تاریخ : 1359/07/21
23
تاریخ : 1359/07/23
25
تاریخ : 1359/07/25
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان