پدرومادر محمدرضا از بی‌رحمی کومله و شهادت مظلومانه فرزندشان می‌گویند

شهید محمدرضا اکبرنژاد، 6تیر1352 در منطقه طلاب مشهد متولد شد. پدرش کارمند و مادرش خانه‌دار بود. او تحصیلاتش را تا نهم ابتدایی ادامه داد، سپس درس را رها کرد و مدتی در حرفه نجاری مشغول بود. در 17سالگی عازم خدمت سربازی شد، پس از گذشت سه ماه از خدمت سربازی‌اش، در 6مرداد1372 به دست عناصر گروهک تروریستی کومله و دمکرات به شهادت رسید.

آنچه در ادامه می‌خوانید، شرحی است بر گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با خانواده شهید محمدرضا اکبرنژاد:

محمدرضا فرزند اولم بود و بعد از او ما صاحب 6 فرزند دیگر شدیم. پسر صبور و حرف‌شنویی بود. به یاد دارم، یک روز برای جویا‌ شدن اوضاع درسی‌اش به مدرسه‌اش رفتم، همه معلم‌ها از نمرات و اخلاقش راضی بودند. در کارهای خانه کمکم می‌کرد، من آن زمان سه بچه کوچک داشتم و اگر محمد کمکم نمی‌کرد، از پس بزرگ کردن فرزندانم برنمی‌آمدم.

تا نهم ابتدایی درس خواند، بعد از آن در شغل نجاری مشغول به کار شد. محمدرضا ورزشکار بود، در سطح مسابقاتی تکواندو کار می‌کرد. چند مدال طلا هم به دست آورده بود. محمدرضا پشتکار زیادی داشت. کمربند مشکی تکواندو‌اش را روز چهل‌ام خودش برایش آوردند. همیشه محمدرضا را در مراسم مذهبی و تظاهرات‌های انقلابی به همراه خودم می‌بردم. شب‌ها به او شعارهای انقلابی را آموزش می‌دادم و روزها او را با خودم به راهپیمایی می‌بردم. یکی از روزهایی که با هم به راهپیمایی رفتیم، خیلی شلوغ شده بود، می‌خواستم کنار جمعیت بروم که یکدفعه محمدرضا به زمین افتاد و جمعیت هم روی آن می‌افتادند، شرایط خیلی سختی بود. تمام تلاشم را کردم که او را بغل کنم، خودم روی او افتادم. فقط می‌توانم بگویم، معجزه شد که محمدرضا زنده ماند.

بزرگتر که شد در جلسات قرآن شرکت می‌کرد. بعضی شب‌ها که جلساتش تا دیروقت طول می‌کشید و ما خواب بودیم، آرام کفش‌هایش را در می‌آورد و راه می‌رفت که کسی از خواب بیدار نشود.

هجده‌ساله که شد، خودش را برای خدمت سربازی معرفی کرد. آموزشی را در شهر رضوان‌شهر گیلان سپری کرد و برای انجام خدمت به کردستان اعزام شد. برایم تعریف کرد که فرمانده برای تقسیم نیرو از سربازها تست شجاعت گرفت، محمدرضا در این آزمون قبول شد و به کردستان اعزام شد. فقط یکبار به مرخصی آمد، آن هم در محرم برای شرکت در عزاداری‌ها بود.

از شرایط سخت آنجا گلایه‌ای نداشت، هر بار که به او می‌گفتیم برای انتقالیت کاری انجام دهیم، مخالفت می‌کرد و می‌گفت: «من راضی نیستم. یک نفر بخاطر من به کردستان برود و من در مشهد در راحتی باشم؟» روزی که قبل از رفتنش حرم امام‌رضا(ع) بود. شب تاسوعا بود. ما نیز راهی حرم شدیم که محمدرضا گفت: «مادر من می‌خواهم بروم، زودتر برگردید.» وقتی رسیدیم، ساکش را بسته بود. تمام لباس‌هایش را جمع کرده بود و من گفت: «مامان من باید بروم، یک چیزی می‌گویم، ناراحت نشوی! نه از کسی طلبکارم و نه بدهکار هستم.» گفتم وصیت می‌کنی؟ چیزی نگفت.

زمانی که سوار قطار شد، انگار روح من هم با قطار ‌می‌رفت. قطار از من رد می‌شد. من تا توانستم با چشم قطار را دنبال کردم.

پنج‌شنبه بود. برای عیادت پدر و مادرم به تربت جام رفته بودیم. ظرف می‌شستم که ناگهان بی‌دلیل لیوان در دستم شکست و تکه‌تکه شد. دلم آشوب شد. با خودم گفتم اتفاقی افتاده است.

حاج‌آقا را مجبور کردم سریع به مشهد برگردیم. دلم شور محمدرضا را می‌زد. گفتم اگر اتفاقی افتاده باشد، در خانه می‌آیند تا خبر دهند، باید خانه باشیم. سه ماه از رفتنش گذشته بود.

در خانه را زدند. زن همسایه‌مان بود. با چشمان اشک‌آلود گفت: «حاج‌آقا می‌گویند که به خانه ما بیایید.» این رفتار آنقدر غیر عادی بود که مطمئن شدم برای محمدرضا اتفاقی افتاده است. سریع به خانه همسایه رفتم و دیدم اهالی مسجد همه جمع شده‌اند.

گفتم: «محمدرضا شهید شده است!» ناگهان از حال رفتم.

بعد شهادت محمدرضا من اسلحه‌اش را در دست گرفتم و در مقابل هرکسی که بخواهد کوچکترین تخطی به این انقلاب کند، می‌ایستم.

محمدرضا به همراه هم‌رزمانش برای گشت‌زنی رفته بودند که به کمین کومله و دمکرات برخورد کردند. بیست‌وسه هم‌رزم دیگر محمدرضا در کنار او به شهادت رسیدند. آن منطقه به مدت یک هفته امن نبود و جنازه محمدرضا را بعد از یک‌هفته از زیر آفتاب داغ برداشتند و برای ما فرستادند. وقتی پیکر محمدرضا به دستم رسید، آنقدر متورم شده بود که نمی‌توانستم صورت پسرم را شناسایی کنم.


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

در محل کمیسیون تلفیق مجلس شورای اسلامی برگزار شد

دیدار دبیرکل بنیاد هابیلیان با هیئت پارلمانی اتحادیه اروپا

به مناسبت سالروز حادثه تروریستی انفجار اتوبوس سپاه در زاهدان

جنایتی هولناک از جندالشیطان: 11 شهید و 32 مجروح براثر انفجار اتوبوس

دکتر رضا اختیاری امیری، بنیاد هابیلیان

فرصت‌سازی منافقین از تحولات داخلی و خارجی

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با مادر شهید محمد خراسانی

پسرم را حین امدادرسانی به مجروحان به‌شهادت رساندند

معصومه طالبی، بنیاد هابیلیان

جنگ و جنایت آمریکا در افغانستان

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با همسر شهید عباسعلی بیات

روایت ترور خبرنگار جمهوری اسلامی به دست منافقین

خاطرات شهدای ترور (قسمت صدوسیزدهم)

اهتمام شهید اقرع به بر‍‍‍‍‍پایی نماز جماعت

جدیدترین مطالب

پرونده دادستان انقلاب (2) به همراه تصاویر

نبرد تمام عیار دادستان با منافقین

دکتر حامد رحیم‌پور، بنیاد هابیلیان

«تروریسم داخلی» و انحراف رسانه‌ای در آمریکا

شهید استان مازندران

شهید دانش خجیر انگاس

پرونده دادستان انقلاب (1) به همراه تصاویر

جبهه‌بندی‌ با «نفاق» از درون زندان

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با همسر شهید عباسعلی بیات

روایت ترور خبرنگار جمهوری اسلامی به دست منافقین

شهید استان خراسان رضوی

شهید علی‌اکبر نوعی قالیباف

خاطرات شهدای ترور (قسمت صدوسیزدهم)

اهتمام شهید اقرع به بر‍‍‍‍‍پایی نماز جماعت

مطالب پربازدید بخش سرگذشت پژوهی

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با مادر شهید علی بخشی

گروهک کومله با بی‌رحمی پیکرهای بی‌جان رزمندگان را سوزاند

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با خانواده شهید محمدرضا اکبرنژاد

پدرومادر محمدرضا از بی‌رحمی کومله و شهادت مظلومانه فرزندشان می‌گویند

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با خانواده و دوستان شهید قدیر عاقل

با چشمان خودم دیدم که جانیان کومله چطور اجساد شهدا را به رگبار بستند

گفت‌وگوی هابیلیان با همسر شهید تقی فراتی

روایت شهادت معلمی که کومله صورتش را متلاشی کرد

گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با مادر شهید محمدعلی صفار

تنها دوماه از سربازی پسرم گذشته بود که پیکر بی‌جانش به دستم رسید

تقویم وقایع تروریستی ایران

شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه
10
تاریخ : 1358/11/10
12
تاریخ : 1358/11/12
13
تاریخ : 1358/11/13
27
تاریخ : 1358/11/27
30

روزشمار وقایع تروریستی کشور

اینفوگرافی وقایع تروریستی کشور

دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان