جسم سوخته‌ای را نشانم دادند و گفتند این پسر شماست

اسناد به دست آمده از خانه‌های تیمی کومله پس از آزادسازی سنندج، نشان می‌دهد، کومله مردم بی‌گناه را به اتهام موهوم شرکت در جلسات ضدخلقی دستگیر کرده و بیشتر افراد را به قتل رسانده است. برخی گزارش‌ها و اسناد دیگر، نشان می‌دهد، این گروهک تروریستی اوایل انقلاب تلفن‌های مردم را کنترل می‌کرد، تلگراف مردم کردستان را ضبط کرده و از ارسال آنان جلوگیری می‌کرد. آن‌ها اتومبیل‌های شخصی و دولتی را مصادره کرده، حتی نیمه‌شب به خانه‌های مردم یورش برده و آن‌ها را دستگیر می‌کردند.

در ادامه به برگی از جنایات گروهک تروریستی کومله می‌پردازیم.

شهید مهدی میرحسینی 1آذر1343 در مشهد متولد شد. پدرش کشاورز بود و در کنار کشاورزی، بنایی هم می‌کرد. مهدی تحصیلاتش را تا ششم ابتدایی ادامه داد، سپس درس را رها کرد و در کنار پدرش به کشاورزی و بنایی مشغول شد. او در 17سالگی عازم جبهه شد و سرانجام بعد از 4سال حضور فعال در جبهه، 6آبان1364 در مسیر جاده مهاباد، بر اثر انفجار خمپاره توسط عوامل گروهک تروریستی کومله، به شهادت رسید.

آنچه در ادامه می‌خوانید شرحی است بر گفت‌وگوی بنیاد هابیلیان با مادر شهید مهدی میرحسینی:

«از صبح دل‌شوره عجیبی داشتم، به بازار رفته بودم تا برای عروسی مهدی پارچه بخرم. اصلا تحمل نداشتم. زود به خانه برگشتم. هنوز دیوار‌های خانه بوی رنگ می‌داد. مهدی بوی رنگ را دوست داشت، با خود گفتم: «ای کاش اینجا بود.» تقریبا همه کارها را انجام داده بودم. حوض را شسته بودم و چند ماهی قرمز داخل حوض انداختم. مطمئن بودم که مهدی خیلی خوشحال می‌شود. قرار بود عصر اصغرآقا بیاید و ریسه‌‌ها را ببندد. صدای کوبیدن در آمد. ناخودآگاه بند دلم پاره شد. سریع چادرم را از روی بند برداشتم و سرم کردم. در را باز کردم، فاطمه خانم، زن همسایه بود. چهره‌اش مثل همیشه نبود. گفت: «چه بوی خوبی می‌آید.» گفتم بوی رنگ است. برای عروسی مهدی درها را رنگ زدیم. بغض کرده بود، گفتم چیزی شده است؟ اصلا فکر نمی‌کردم ناراحتی او مربوط به مهدی باشد. چیزی نگفت. کمی نشست و بعد هم رفت. دوباره در زدند. برادرم بود. لباس مشکی پوشیده بود. تا چشمش به من افتاد، من را بغل کرد و گفت: «مهدی شهید شد.» اشک‌هایم خشک شده بود. باور نمی‌کردم مهدی را دیگر نمی‌بینم. تا صبح کنار حوض نشستم و به ماهی‌ها خیره شدم. خاطراتش را از بچگی مرور می‌کردم. صبح به معراج شهدا رفتیم. جسم سوخته‌ای را نشانم دادند و گفتند: «این شهید شماست.» باورم نمی‌شد این جنازه پسرم باشد. به او گفتم مهدی تو مادرت را خیلی دوست داشتی، اگر مهدی هستی، یک نشانه‌ای به من بده وگرنه من از نبودنت می‌میرم. همان لحظه دستش را تکان داد. سرم گیج رفت و افتادم.

مراسم بزرگداشت شهدا در مهاباد برگذار می‌شد و مهدی برای آن مراسم غذا می‌برد. در راه به کمین کومله برخورد کرد و ماشینش توسط نارنجک کومله به آتش کشیده شد. پیکرش به طور کامل سوخته بود. او را از روی پلاکش شناسایی کردیم.

اسمش را مهدی گذاشتم؛ چون به حضرت مهدی(عج) علاقه زیادی دارم. از کودکی ساکت و آرام بود. بزرگتر که شد، به قرآن خواندن و مسجد رفتن علاقه‌مند شد. درسش را تا ششم ابتدایی خواند و دیگر ادامه نداد، دوست داشت کار کند و به پدرش کمک کند. مهدی خیلی نجیب بود و عاقلانه رفتار می‌کرد.

زمان انقلاب همراه من یا پدرش در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. بعضی وقت‌ها که من بخاطر کارهای خانه و نگهداری از بچه‌ها نمی‌رسیدم در راهپیمایی شرکت کنم، به من می‌گفت: «مادر شما به راهپیمایی برو. من از بچه‌ها نگهداری می‌کنم» تا زمانی که می‌رفتم و می‌آمدم، همه کارهای خانه را انجام داده بود. همیشه نصیحتش می‌کردم که برو سر کاری که عاقبت داشته باشد، می‌گفت: « دوست دارم روحانی شوم.» بعد از شهادتش، متوجه شدیم در مساجد مداحی می‌کرده است. به فکر همه بود. زمستان‌ها دور از چشم من، برف‌ جلوی در همسایه‌ها را پارو می‌کرد.

قصد ازدواج نداشت، من اصرار کردم. می‌گفت: «جنگ تمام شود، بعد ازدواج می‌کنم.» با اصرار‌های من بلاخره قبول کرد. یکبار که به مرخصی آمد، خواستگاری رفتیم و عقدشان کردیم. قرار شد چند ماه بعد مراسم ازدواجشان را بگیریم که دوباره به جبهه رفت. من مخالف جبهه رفتنش بودم، مهدی فرزند اولم بود. وابستگی زیادی به او داشتم؛ اما مخالفت‌های ما فایده‌ای نداشت. تصمیمش را گرفته بود.»


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

جدیدترین مطالب

دکتر رضا اختیاری‌امیری، بنیاد هابیلیان

اتهامات تروریستی علیه ایران و سناریوهای محتمل

گفت‌وگوی هابیلیان با همسر شهید مسعود امیری

همسرم در عملیات مرصاد، بی‌رحمانه به شهادت رسید

دکتر مصطفی انتظاری هروی، بنیاد هابیلیان

موساد و منافقین؛ پیوندی ضدایرانی

به مناسبت سالگرد ترور ایشان

روایتی از ترور نافرجام مرحوم عسگراولادی

خاطرات شهدای ترور (قسمت صدوشصت‌ویکم)

خاطره شهيد صياد شيرازی از عمليات مرصاد

شهید استان کردستان

شهید تیمور علی‌اکبرپور

دکتر نواب محمدی ده چشمه، بنیاد هابیلیان

اقدامات ملی در راستای استرداد منافقین

مطالب پربازدید بخش سرگذشت پژوهی

گفت‌وگوی هابیلیان با مادر شهید کرامت مقبلی هنزایی

روایتی از شهادت کرامت مقبلی به دست گروهک تروریستی کومله

گفت‌وگوی هابیلیان با همسر شهید طهماسب هادی‌زاده

مدعیان حقوق‌بشر چه جوابی برای خانواده شهدا دارند؟

گفت‌وگوی هابیلیان با خانواده شهید غلامحسین کم‌دل

کومله چطور توانست نوجوانی 17ساله را به‌شهادت برساند

گفت‌وگوی هابیلیان با مادر شهید صادق خدادادی

روایت مادر شهید خدادادی از شهادت فرزندش

گفت‌وگوی هابیلیان با خواهر شهید درویش افضلی‌پور

آخرین وصیت درویش، شناسایی منافقین و سرکوب آن‌ها بود

تقویم وقایع تروریستی ایران

شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
1
تاریخ : 1359/04/01
2
تاریخ : 1359/04/02
3
تاریخ : 1359/04/03
4
تاریخ : 1359/04/04
5
تاریخ : 1359/04/05
6
تاریخ : 1359/04/06
8
تاریخ : 1359/04/08
10
تاریخ : 1359/04/10
12
تاریخ : 1359/04/12
14
تاریخ : 1359/04/14
15
تاریخ : 1359/04/15
17
تاریخ : 1359/04/17
19
تاریخ : 1359/04/19
22
تاریخ : 1359/04/22
24
تاریخ : 1359/04/24
28
تاریخ : 1359/04/28
31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان